Saturday, February 21, 2009

برای دوست ساکسیفونیستی که روزی روزگاری دوست دختری در فرانکفورت داشت

شب گذشته که دوباره رد خوابش را از سوپر دریانی گرفته بود چنان آزرده و مأیوس بود (قصد داشت دیگر تحت هیچ شرایطی، حتی اگر ده سال بعد اتفاقی در خیابان یکدیگر را ببینند، محل سگ به او نگذارد) که سریع غلط زد، پشتش را کرد به پرده ی رویا و زور زد که از خواب بپرد. می گفت یا جای من اینجاست یا زنیکه ی جنده. خواب ولی یک جور تصمیم است. معمولا راه برگشت ندارد. ادامه داد. هرطور که بود. زخم زبان می زد و پوزخند ولی زنک تدریجا مثل همه ی روزهای دیگر نقب زد به قلبش. نه این که محبتی باشد یا عذر خواهی ای. خودش بود که همیشه فراموش می کرد. و دست آخر کار به جایی می کشید که باید با غلو تظاهر به هر جفنگیاتی می کرد که بار دیگر از کَفَش ندهد. یک لحظه از آن بخش خودآگاه رساله آمد که نکند همه ی این ها، این عشق، ناتوانی، دلهره یک سوتفاهم باشد؟ نکند همه ی این ها لج بازی است؟ عشق در بنیانش نکند هیچ چیز نباشد مگر لج بازی؟ تو که سه سال است یک کلمه هم از او نشنیدی. اصلا چه می دانی الان زنیکه چی شده و به کجا بند است؟ عزیز من آنچه می ستاییش فی الحال شاید کود تربچه ای باشد حوالی انزلی. تو عاشق دردی. دوست من، کرم داری. سه سال می دانی یعنی چه؟ سنگ هم سه ساله رنگ عوض می کند. وقتی که بیدار بود آتشش تندتر می شد. دوباره که می خوابید، همان آش بود و همان کاسه.ب
هر شب از سر گناهانش می گذشت.می گفت لحظه ی آخر به او لبخند می زند: تا فردا شب.ب
خورشید با خودش کینه می آورد.ب
 این را کودکان هم می دانند.ب