Sunday, November 30, 2008

Kentucky Avenue

زندگی هر جایی ما که
گاه و بی گاه چمدان می بنددُ
ما از پی اش
با قدم فیلی

Saturday, November 29, 2008

یادت می خواستیم به پیرزن بفهمونیم دخترش دزده؟

مادر جان با گُلی و دزد و سه میلیون یه جمله بساز

Friday, November 28, 2008

دیشب

برگشته بودم، قرار گذاشته بودیم میدون شوش، از لای درز دیوارها کوچه باریک ها رو می دیدم که ‍پر پیرزن های بدکاره بود و مغازه های پورن. چهار نفر بودیم وقتی توی چلوکبابی کثیف نشستیم و تا آخر، یک کلمه، هیچ کس به هیچ کس نگفت. بعد تو زنگ زدی گفتی نمی رسی، یا باید صبر کنم یا یادم نیست چی. جای کثیفی بود. گرمم بود. عجوزه ولم نمی کرد
به تو گفتم پول ایران ندارم، یک جوری گفتم که انگار خیالی نیست. گفتم آژانس می گیرم می رم خونه حساب می کنم
ندیدمت
همه ی خواب، همه ی شب منتظرت بودم

Tuesday, November 25, 2008

چهل سالگی و بعد از آن

یه خانومی رو می شناختم که دور این کتاب روزنامه پیچیده بود و همه جا با خودش می برد

Saturday, November 22, 2008

خانومه وقتی با حرص داشت پاهای دختره رو لیزر می کرد: آدم وقتی موهای مشکی کمند به این قشنگی داشته باشه، یه جا باید از دماغش در بیاد دیگه
این یارو کچلِ بود که تو ماهواره انرژی درمانی از راه دور می کرد. چشماشو می بست، دستاشو رندم تو هوا تکون می داد و با تمرکز زیر لب زمزمه طوری می گفت: انرژی مثبت...انرژی مثبت.
بعد یه بار یه یارویی زنگ زد بهش گفت آقا من کچلم می شه یه لطفی کنی از راه دور کاشت مو کنی برام؟ یاروام انصافاًَ آدم بامحبتی بود و دوست داشت تا جایی که از دستش بر می آد به همه کمک کنه گفت آره عزیز دلم، سعیمو می کنم. بعد هی گفت آزاد شو... آزاد شو، هر چند دیقه هم از طرف فید بَک می گرفت که اوضاعش چطوره، بعد یه زور محکم زد که یهو قرمز شد و پرسید حالا چی؟
یارو گفت: آها، یه دونه زد بیرون

روح درمانی با ملودی جون

ریترنینگ ویزیتورهای وبلاگ شما گزینه های معقولی برای ازدواج هستند چرا که به ذهنیات و درونیات شما علاقه مندند نه به صورت و ظاهرتان. البته اگر بر و رویی هم داشته باشید به آینده ی فرزندانتان و موقعیت آن ها در جامعه هم کمکی کرده اید

Thursday, November 20, 2008

حساس شده ام و مدام می بینمش

این تاریخ یک اصل فاجعه بار را مکرر نشان داده و این علم به استقرا می گوید که چیزی تغییر نخواهد کرد: انسان احمق و بیش از حد (تکرارش غم انگیز است: بیش از حد) ظالم است

آخ خدا جونم

باور نمی کنین ولی چیزی که بهم امید می ده اینه که همه مون بالاخره می میریم

من که ما باشم عوض شدیم

می خواهم این یک دفعه بگویم من؛ یعنی بله آقا جان ما که من باشم از بچگی به هر چه موضوع اکسپرسیونیستی سوررئالیستی کلبی مسلک بود علاقه نشان می دادیم و سبیلمان را تاب می دادیم که ما هم بله. بعد چیزی که هست و جز این نیست این است که فیلم درخشان (و واقعاً تابناک) پنج دقیقه ای در وصف صبحانه مفصل یک این ور آبی که با اخبار جنگ های آن ور آبی ها همراه می شود (و بگویم که در کادر فقط میز صبحانه است و محتویاتش که ناپدید می شوند) از جنبه ی میز صبحانه و محتویاتش که ناپدید می شوند مورد بررسی کلبی مسلکانه قرار بگیرد و به آن پیشنهاد شود که اخبار اقتصادی و فرهنگی و حوادث را هم در بر بگیرد. همین چیزهاست که هستند و جز این نیستند و سبب می شوند ما به انتهای اخبار (ثانیه ی ۴:۳۰ از ۵ دقیقه) یک قطعه ی دیگر اضافه کنیم من باب گران شدن نرخ گوجه فرنگی و تلویزیون را خاموش کنیم و اسم کل مجموعه را بگذاریم آقای هالو
این روزها زندگی من به جنگ عراق گره خورده. همین حالا که این ها را می نویسم سر کلاس فیلم نامه هستم و یک مستند تخمی درباره ی سربازهای آمریکایی پناهنده به کانادا را هضم کرده ام و به چرندیات کارگردان گوش می کنم و بدبختانه تنها چیزی که از فیلم یادم مانده این جمله یکی از سربازان است که
(while grinning widely) who wants to visit a third world country?!!!

وقتی پیشرفتی دیگر در کار نیست

به قول مهدی که به قول بلنشِ کتابی به قول تنسی ویلیامز باشد: من همیشه به محبت غریبه ها وابسته بودم.

هی تو! درخت شایسته ای بفرست که انگلش شوم

Wednesday, November 19, 2008

خاصیت

هیچی که نه، خوب میتونم همه چی رو به تخمم بگیرم

تبدیل سیب زمینی به ناسیونالیست افراطی

استاد فیلم با شعور سر کلاس می گه:
The U.S. started the Iraq war cause Saddam claimed he had nuclear weapons (which he didn't) and he wanted to attack Israel, but Israel HAD nuclear weapons so it would damn ruin the middle east. How about looking at it this way?
و تا‍پیک تغییر می کنه به بحران اقتصادی آمریکای شمالی و ایرادات اوباما

Saturday, November 15, 2008

عکس های مدرسه

وقتی لپ تاپ رو بدون بک آپ، ری سِت می کنین تازه می فهمین چیش براتون مهم تر بوده

Friday, November 14, 2008

زیبا شیرازی و کاوه یغمایی در شبی به یاد ماندنی

چرا این جماعت و شب شعر؟!
چرا من و این همه نفرت؟!
ه

Tuesday, November 11, 2008

خوبیش این است که هر چه هستی، در ذهن این و آن هستی. ممکن است ده نفر یکهو با هم تصمیم بگیرند که تو بامرامی. بعد اگر این گروه به اندازه ی کافی بزرگ باشد حرف هیچ احدالناس دیگری اعتبار ندارد. بعد می توانی هر گهی بخوری و بامرام بمانی.
این همه با صفات ظاهری می جنگیم، این بدبخت ها حداقل سندیت دارند

Monday, November 10, 2008

خاموش

یک لحظه می گویند همه چیزت کودکیت است، بعد می گویند همه چیزت را از دست دادی

Sunday, November 9, 2008

کلی از زمان عقبم.
برای که می نویسم؟

A really real reality show

گفت : پدرم قبل مرگش سه تا سکه انداخت . یکی برای خواهر کوچیکم که بدکاره از کار در اومد . یکی برای داداشم ( تشریفاتی ) . یکی هم برای من که قبل زمین خوردن ، کلاغ برده بودش.
من آدم عوضی ای نیستم ولی این یارو اصلاَ درست به نظر نمی اومد . از این آدما هیچ خوشم نمیاد . آدمایی که برای زمان هیچ ارزشی قائل نیستن . شونه هاشو خم می کرد و خودشو لخ لخ رو زمین اسکله می کشید . انگار با کف پاهاش بخواد زمانو بلیس و هی با هر نفس تف کنه به هر ثانیه . هیچ گشنه ی جا و مکان هم نبود . یه قبری خریده بود که نفهمیدم چطوری قرار هی زمین رو دور بزنه . می گفت می خواد با هرچی زمان که سپری کرده اون تو دراز بکشه.
مردک همه ی ابعاد رو رها کرده بود.
گفت این جمله رو به زبون خودم واسش ترجمه کنم . گفت اگه یه وقت سر و کارش به مملکت من بخوره و یه یارویی روش چاقو بکشه که جیبش یا هر چیشو بزنه ، گفتن این جمله، مثل لیز خوردن فرانکنشتاین از رو دیوار خونه ی معشوقه اش ، حیاتی می شه. براش نوشتم :
" اگه اجازه بدین با گل و شیرینی خدمت خانواده برسم. "
بعد پیچوندمش. از این جور آدما اصلا خوشم نمیاد

سر آسوده به بالین

دوباره عاشق نیستم

برای خاطر همه ی روزهای آفتابی

یک قولی به خودم داده ام که تا سه هفته از لغت "من" استفاده نکنم.
این اواخر زیاد از دستش خودآگاه می شوم.
اینجا فقط و صرفاَ فرصت گفتن قصه هاست

Sunday, November 2, 2008

دیر آمده ای ری را

دوباره خواب دیدم شمال دارم از خاله ها خداحافظی می کنم. یک بار دیگر هم از این خواب ها دیده بودم. خوابش باور کنید سخت تر از خودش است. گفتم اگر اجازه بدین قبل رفتن برم حمام.
بیدار که شدم اول از همه خندیدم.
یادم آمد اصل کاری را یک بار انجام داده ام