Sunday, November 30, 2008
Saturday, November 29, 2008
Friday, November 28, 2008
دیشب
Tuesday, November 25, 2008
چهل سالگی و بعد از آن
Saturday, November 22, 2008
بعد یه بار یه یارویی زنگ زد بهش گفت آقا من کچلم می شه یه لطفی کنی از راه دور کاشت مو کنی برام؟ یاروام انصافاًَ آدم بامحبتی بود و دوست داشت تا جایی که از دستش بر می آد به همه کمک کنه گفت آره عزیز دلم، سعیمو می کنم. بعد هی گفت آزاد شو... آزاد شو، هر چند دیقه هم از طرف فید بَک می گرفت که اوضاعش چطوره، بعد یه زور محکم زد که یهو قرمز شد و پرسید حالا چی؟
یارو گفت: آها، یه دونه زد بیرون
روح درمانی با ملودی جون
Thursday, November 20, 2008
حساس شده ام و مدام می بینمش
من که ما باشم عوض شدیم
(while grinning widely) who wants to visit a third world country?!!!
وقتی پیشرفتی دیگر در کار نیست
هی تو! درخت شایسته ای بفرست که انگلش شوم
Wednesday, November 19, 2008
تبدیل سیب زمینی به ناسیونالیست افراطی
Saturday, November 15, 2008
Friday, November 14, 2008
Tuesday, November 11, 2008
این همه با صفات ظاهری می جنگیم، این بدبخت ها حداقل سندیت دارند
Monday, November 10, 2008
Sunday, November 9, 2008
A really real reality show
گفت : پدرم قبل مرگش سه تا سکه انداخت . یکی برای خواهر کوچیکم که بدکاره از کار در اومد . یکی برای داداشم ( تشریفاتی ) . یکی هم برای من که قبل زمین خوردن ، کلاغ برده بودش.
من آدم عوضی ای نیستم ولی این یارو اصلاَ درست به نظر نمی اومد . از این آدما هیچ خوشم نمیاد . آدمایی که برای زمان هیچ ارزشی قائل نیستن . شونه هاشو خم می کرد و خودشو لخ لخ رو زمین اسکله می کشید . انگار با کف پاهاش بخواد زمانو بلیس و هی با هر نفس تف کنه به هر ثانیه . هیچ گشنه ی جا و مکان هم نبود . یه قبری خریده بود که نفهمیدم چطوری قرار هی زمین رو دور بزنه . می گفت می خواد با هرچی زمان که سپری کرده اون تو دراز بکشه.
مردک همه ی ابعاد رو رها کرده بود.
گفت این جمله رو به زبون خودم واسش ترجمه کنم . گفت اگه یه وقت سر و کارش به مملکت من بخوره و یه یارویی روش چاقو بکشه که جیبش یا هر چیشو بزنه ، گفتن این جمله، مثل لیز خوردن فرانکنشتاین از رو دیوار خونه ی معشوقه اش ، حیاتی می شه. براش نوشتم :
" اگه اجازه بدین با گل و شیرینی خدمت خانواده برسم. "
بعد پیچوندمش. از این جور آدما اصلا خوشم نمیاد
برای خاطر همه ی روزهای آفتابی
این اواخر زیاد از دستش خودآگاه می شوم.
اینجا فقط و صرفاَ فرصت گفتن قصه هاست
Sunday, November 2, 2008
دیر آمده ای ری را
بیدار که شدم اول از همه خندیدم.
یادم آمد اصل کاری را یک بار انجام داده ام
