این دفعه فقط ما چهار تا نبودیم. همه لال بودن. ماشین ها هم بوق نمیزدن. روی گند شیشه ی یه پیکانی نوشته بود: به قدر کافی گفتم. دهنتُ گاییدم. بفهم. راننده ی پیکان سیگار برگ می کشید، نوار هایده رو گذاشت توی ضبط، بعد شروع کرد با ریتم سکوت ممتد بشکن صامت زدن. دهنم رو باز کردم که یه چیزی بپرسم. جاش گفتم آقا خسته نباشید. یا اون هم نگفتم. نفهمیدم اصلا چی خواستم بگم. صدا به مغزم نمی رسید
دنیا از معنویات خالی بود. الحق دنیای بدی هم نبود. هر کسی بلد بود کار خودش رو بکنه. نونوا هم هنوز نون "بری خاشی" درست می کرد. دو تا کفتر عاشق هم بودن. اون ور میدون، بی کلام، والس می رقصیدن. بی خودی برای دل اون یکی هم نمی خندیدن. نه دختر صداش رو نازک می کرد، نه پسر زردآلو، زردآلو
احساس غریبی کردم. آقای راننده پیکان یه چشمک زد که یعنی: ناراحت نباش، نیچه هم گریه کرد
نشستم بغل دستشُ رفتم