صدای باز و بسته شدن درهای آسانسورها پشت در خانه می رسد به باز و بسته شدن درهای همسایه ها و صدای درهایی که با جریان هوای آن درهای باز شده به چارچوب کوبیده می شوند. سگ همسایه از آن ور دیوار طرف گوش کَرَم پارس می کند. ناله ای می کند که یعنی ماده ی پلاستیکی هم راضیش می کند. مردی که یک روز حیوانش را وقف این وحشی کرد خوب یادم مانده. یک پیری بود که می دانست ناراحت بودن چقدر این جماعت را خوشحال می کند. آن ور دیوار جلویی یکی انگار به دیوار خنج می زند. دختر ۱۳ ساله ی این مرتیکه ی روس است که باز ویار گرفته. یارو روزها دم راه پله دست همسایه ها را قاپ می زند و تشنج می کند. همیشه هم با یک لیوان آب سر پا می شود. بعد چشم هایش کف میکند، می گوید، خدا دخترم را چند بار کرده که بهتر از مسیح بزاید. دیوار روبرو که سهم من هم هست روز به روز با قاشق نازک تر میشود تا آهن باکره را تامین کند. آن یک ور باقی مانده، یارو جهود سؤتغذیه ای هر روز خدا روزه ی سکوت دارد، صدای قلبش حتی درز نمی کند از قفسه های گوژپشتش. همان جا گردباد می شود و نرم می شود و مردک وقت افطار با اشتها قورتش می دهد پایین
این زاویه ها انقدر عمود هستند که آدم دردش می گیرد. انگار همه ی هیبت این چار دیوار دست به دست هم داده که بکوبد به سر مالک خََرش. افقی بودن زمین من خوارم می کند پیش این قائم ها. انگار دیوارها به من بگویند برو، نباشی ما عین تیر، عین تفنگ، عین خدا هستیم. جماعت آن ور روی این دیوارها عمود راه می روند. یک کم که می گذرد صدای کفش های سربی شان اتاق را تکان تکان می دهد. جمعیت دور دیوارها هر جور مداری می زنند: استوایی، منطقی، رأس السرطان، رأس الجدی. من که همیشه به گرد بودن زمین ایمان داشتم سرم گیج می رود. آن ها مدار می زنند. من مکاشفه ورق می زنم. تندتر می زنند، مکاشفه تمام می کنم
بعد زمانی که باید (باید، باید) طبق تمام اصول جامع طبیعت از جمله آزادی، برادری و برابری همه چیز بلعیده شود ورق به نیشخند باز می شود که باز که اینجایی لعنتی
صد سال تنهایی
یعنی دست بالا، صد سال تنهایی
