Friday, February 13, 2009

وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ...

تمام ساعت های خانه عددشان فرق می کند. توی هال حرف که می زنی ده دقیقه جلوتر از شنیدنی در اتاق و چند دقیقه عقب تر از سوت کتری. کسی ده دقیقه دیرتر از وقتی که باید می آید. کسی چند لحظه زودتر بکارتش را از دست می دهد. سایه ی یک عدد روی سقف سنگینی نمی کند دیگر مثل آن وقت ها که قلبمان با ساعت یکی می زد. و خانه با وجود این زمان گسسته دلش خوش است به بوی میرزاقاسمی و آتش توی بخاری و آبی که آن بیرون بی خیال ولو شده توی حفره ای که صدایش کنند برکه. می گوید: ساعت را که ازت بگیرند تازه سر وقت می شوی خان جان. دهانش بوی سیر می دهد و کنت وارداتی. عینکش کثیفی سه هفته را به دوش کشیده تا به حال. نامجو هم همان اطراف دی دلی می کند.ب
 ساعت آشپزخانه می گوید سه دقیقه ی دیگر غروب خواهد بود. همین حالا اما شب افتاده توی برکه. دلم سه دقیقه زودتر می گیرد.می گوید: هرچه زودتر... بهتر
اینجا یک روز همه چیز را از چوب ساخته اند. رحل قرآن را خودش از ماهون تراش داده و بیرون کشیده.مهربان است پیرزن. مهربان تر از موی سفیدش حتی 
نامجو همان حوالی فریاد می زند کین عمر طی نمودی، کین عمر طی نمودی...ب