تمام ساعت های خانه عددشان فرق می کند. توی هال حرف که می زنی ده دقیقه جلوتر از شنیدنی در اتاق و چند دقیقه عقب تر از سوت کتری. کسی ده دقیقه دیرتر از وقتی که باید می آید. کسی چند لحظه زودتر بکارتش را از دست می دهد. سایه ی یک عدد روی سقف سنگینی نمی کند دیگر مثل آن وقت ها که قلبمان با ساعت یکی می زد. و خانه با وجود این زمان گسسته دلش خوش است به بوی میرزاقاسمی و آتش توی بخاری و آبی که آن بیرون بی خیال ولو شده توی حفره ای که صدایش کنند برکه. می گوید: ساعت را که ازت بگیرند تازه سر وقت می شوی خان جان. دهانش بوی سیر می دهد و کنت وارداتی. عینکش کثیفی سه هفته را به دوش کشیده تا به حال. نامجو هم همان اطراف دی دلی می کند.ب
ساعت آشپزخانه می گوید سه دقیقه ی دیگر غروب خواهد بود. همین حالا اما شب افتاده توی برکه. دلم سه دقیقه زودتر می گیرد.می گوید: هرچه زودتر... بهتر
اینجا یک روز همه چیز را از چوب ساخته اند. رحل قرآن را خودش از ماهون تراش داده و بیرون کشیده.مهربان است پیرزن. مهربان تر از موی سفیدش حتی
نامجو همان حوالی فریاد می زند کین عمر طی نمودی، کین عمر طی نمودی...ب
