Monday, February 9, 2009
شبقرقره
دوازده ساعت پشت درس و مشق و کامپیوتر نشستم. حالا چشمام درست نمی بینن و یه تیکه کالباس چرب و با مایونز و یه مشت کاهوی صنعتی گندیده، آخر شب، قورت می دم به سمت ماتحت؛ ولی حس طنزم حسابی تحریک شده و یه گلوله ایمان توی قلبم قل قل می خوره. من محتوای درسهام رو تو این اتفاق فرخنده موثر می دونم. صبح تلاش کردم پیری مدل برهنه رو توی طرحام نشون بدم. مقاومت می کرد. حتی از مدل شیو کردن اونجاش معلوم بود. یک کلمه: پیر بود. دیگه اینکه امروز فکر کردم که اصلا خیلی هم از آدم های خودشیفته و از خود متشکر خوشم می آد. انگار عشقشون از زیر لباسهاشون نشت می کنه بیرون و من رو هم بی نصیب نمی ذاره و... الحق بد چیز گرمیه! دیگه اینکه... دقت کردید بعد از ۱۸ سالگی مرام چیزیِ که دخترها فقط برای پسرها میذارن و بالعکس؟ یعنی مرام فی النفسه مفهوم متناقضیه. بازم بگم کم کمک دارم به یه موجود ویردِ بامزه بدل می شم. اینجا دیگه نیلوفر نیست که شب امتحان بهم بگه که مثلا امتحان از فصل دوِ نه تمام فصل های باقی مونده. باور کنید شانس همیشه با من یار بوده. چند شب پیش تو بحبوهه ی اینکه یه آقای راوی به معنای واقعی کلمه داشت داستان یه بابای سلبریتی ای رو به اول شخصِ اول شخص تعریف می کرد، که من همیشه به این ویژگی اینجور آدم ها قبطه می خورم و تقریبا با دهن باز داشتم نگاهش می کردم، وسط همه ی این ها مطمئن بودم که باید زودتر راه بیافتم که با اون انسان های بیرون دو کلمه حرف بزنم. من همیشه دزد ایده های جماعت بودم. امروز مامان داشت می گفت اون هایی که از مونترال اومده بودن مکزیک می گفتن خوش به حالتون ونکوور گرمه. مامان هم حسابی بهش برخورده بود: همش دو سه درجه بالای صفره! و اونها از اون ور گزارش دما می دادن. مردم برای این که ثابت کنن بدترین چیز مال اون هاست و بدترین اتفاق ها براشون می افته و اصلا زندگی خوبی ندارن حاضرند از شرافتشون دست بکشن. فکر می کنم وقتی می اومدم اینجا یادم رفته یه چیزی رو تو چمدونم جا بدم. یه روز برای کشف قاره ی آمریکا بر می گردم. ولی الالحساب می رم که اون کتابی رو که اشتباهی نخوندم بخونم. هنوز هم می گم حقیقت همون چیزیِ که فکر می کنیم حقیقت همون چیزه. آسوده باشین پس.ب
