Friday, May 8, 2009

Sugar Rush

من به پنجره معتادم. چارچوبش را با یک نفس می کشم توی بینی و از خوشی قشقهه می زنم. پره های دماغم تدریجا شده اند یکی انقدر! باید به چشم خودتان ببینید. شتر با بارش آن تو گهگیجه می گیرد. بار آخری که عیالم تلاش کرد جدایم کند، سه هفته رو به قبله ی پشت دیوار آجری، پیچ شده به تخت، خواباندم. بیچاره خبر نداشت چه ساعت هایی وقت صرف تقلید آفتاب گردان های ولگرد کرده ام. سه هفته ی تمام کله ام با تاب نود درجه از مشرق طلوع می کرد و هاله ی شهوانی غربی را چشم می چراند. حالا شما، ای تمام کسانی که مرا می شناسید، با شعف به علت "نقص سازمانی" من پی برده اید، مگر نه؟ این گردن هذلولی شکل من همیشه فضول دانتان را تحریک می کرده، ها؟ من هم عاشق ریدن قرقی به صورتم نبوده و نیستم. این از آن دست اتفاق هایی است که "می افتند". مثل هواپیماها. قارقارک هایی که در برج مراقبت سلامتشان را به گردن من سپرده اند، که از بام تا شام مسیرشان را بپایم. ب
 آخری که افتاد توی آن برکه ی خون، سر به بالا، به خانه برمی گردم، و کنار یک مشت آفتاب گردان گردن شکسته، برعکس و دمرو، یک دز پنجره می زنم، به این رگ های نا به کار. ب