Tuesday, May 26, 2009

همه ی نام ها (چقدر این کتاب رو دوست داشتم

من خر چرا به همه ساز شما می رقصم؟ چرا غر نمی زنم اینجا وقتی سه هفته است که پریُدم عقب افتاده و دیوانگیم اُد کرده؟ حالا گیریم که غر هم زده باشم، کی دیدید غرم را به سرعت دیلیت نکنم. دلم می خواهد یک بلاگ گمنام بزنم تویش را پر کنم با این پست های: آه، تاریکی بیا مرا در بر بگیر، فشارم بده، گازم بزن.ب
مثلا بزرگترین مشکلم این چند وقت را می دانید؟ اسم آدم ها را در غربت یاد نمی گیرم. انقدر که درگیر اسپل اسم خودم می شوم. همیشه سه بار اتفاق می افتد. سه بار می گوید: بار؟ باار؟ بهال؟ بعد محترمانه می خواهد که برایش اسپل کنم: بی اِی اچ اِی آر. هیچ وقت در ابعادی چنین میکروسکوپی به اسمم آگاهی نداشتم. اسم من پنج حرف است و آن وسط یک اچ بی خودِ زائد، ریده به زندگیم. در این ولایت دشواری اسم شما حمل بر مهاجر بودنتان می شود. وگرنه مگر مادرپدر شما بیمارند که اسم یک جور جلبک دوزیست رویتان بگذارند؟ البته هستند والدین خجسته دلی که اسم کودک بلوندشان را می گذارند "طلا حلبی" یا ننه باباهای عاری از قوه ی تخیلی که اسم بچه شان را "مجید مجیدی" می کنند. آدم از این بی استعدادتر؟! خوب حق دارد بچه ی معصوم که اینطوری می شود
سرتان را درد نمی آورم. فقط اینکه کامنت دانی دوباره بسته شد. نه من جنبه ی کس شعرهای شما دارم، نه شما شعور کامنت دادن. زنده باد دیکتاتوری سرکوب گر، زنده باد بی خبری