Sunday, May 31, 2009

بازگشت

هیجان دارم، قدری بی تابم، بعد فکر می کنم این کفش لعنتی چند روز است که پایم را زده، مامان می گوید کسی از توی دانشجو انتظار ندارد، انقدر نگرد، همیشه با تمام کارهای مثبت و منفی ام مخالفت کرده، انگار گاهی اوقات فقط دوست دارد اذیتم کند، بیشتر از هر چیز و هر حادثه، این واژه من را به آن واژه ای می رساند که هنوز برایش واژه ای اختراع نشده، این واژه ای که بینابین همه ی این هاست، بین این سحر هایی که با دلپیچه ناگهان از خواب می پرم، بین تمام برهانم برای رفتن و برگشتن، لا به لای هشت ماه فراموشی، میان همه ی رویاهایم، گمانم این میان خودش است: بازگشت
یاد اولین پست این وبلاگ تبعید خودخواسته می افتم. می روم وارد رویایی شوم که هجده سال درگیرش بودم، این رویا یک کشور است، اسم دارد، "اسمش چهار حرف است"، اسمش ایران است ب
I'm a dreamer
از جن نمی ترسم، از خودم می ترسم
باور کنید یا نه، خیلی دلتنگ این کلمه بودم:ب
 بازگشت
خیلی حرف داشتم، قدر یک سال برای این روز آماده کرده بودم، همیشه با بازگشت شروع می شد، می خواستم از قبل سفر بگویم، تا وقتی که هواپیما بلند شد، تا وقتی که نیمه شب از جلوی لویی ووتن و گوچی رد شدیم تا وارد خانه ای شویم که شهر و رودخانه را منظره اش کرده، این لحظه که غالب می شود، همان فراموشی ای می آید که پیش از آمدن آمده بود، که زبانم را به کل برچید، برای گفتن، هیچ چیز ندارم، درست مثل آمدن، حالا می روم، با دلی خالی، اندکی اشک "نریزم"، درست مثل آمدن، برمی گردم