فرض کنید یک لحظه تمام این ماجرای سرنوشت و فرجام پابرجا باشد. شما به دنیا می آیید در خانواده ای عادی که دوستتان دارند و اتفاقا زیبا هستید و به دانشگاه می روید. نیمچه هنری هم از انگشتانتان جاری است. ساز می زنید. نامزدی دارید و یک روز همینطوری یک تیری می خورد در سینه تان و یک بنده ی دیگر خدا که او هم خط سرنوشتش را دقیق پیموده تا نوکیای اِن هفتاد بخرد و همان لحظه، همان جا بغل شما باشد فیلم مرگتان را مخابره می کند به کل زمین. و همه ی آدم ها با خطوط سرنوشت هایشان و به خصوص آن هایی که سرنوشت عجیبشان رییس جمهورشان کرده در یک لحظه با مرگ شما گره می خورند. یعنی شما این زندگی روزمره را دنبال کرده اید تا روزی یک تیر (یک کپسول آهنی ساخته ی دست بشریت) چند میلیارد آدم دیگر را (و البته آن هایی که مهم تر و معروفترند مثل بونو) به دم شما بچسباند. به عبارتی شما پیانو زده اید تا بمیرید، دانشگاه رفته اید تا بمیرید، نامزد کرده اید تا بمیرید. دانه دانه ی وعده هایی که مصرف کرده اید شما را یک قدم به آن لحظه ی موعود نزدیک تر کرده. سرنوشت شما از همان ابتدا و از پیش مردن بوده.ب
حالا باز هم عجیب تر این است که تصور کنیم برزخی باشد!ب

