اینطورم ولی نمی توانم بگویم. قلبم این قدر فشرده است. به موازات این روایت. احساسم به احساس این ماجرا می ماند. به له کردن حلزون های حیاط مادرجون و پیچیدن دل و روده ی لزجشان بین برگ های شمعدانی و بعد تجویزشان به بیمارهای مجازی. به توپ های دولایه ی کریم آقا که یک سال بعد مرد و دکان یک متری اش شد کلید فروشی.( بله کریم آقا، حالا لای پاهای حوری ها دکان پفک نمکی باز کرده ای. من هنوز تو را یادم است.) احساس تاب بزرگ آهنی زنگ زده ی حیاط پدرجون آهنگرم را دارم که همان سال ها رفت زیر خاک و شکلات های کاکائویی اش یک دفعه تمام شد. ب
مادرجون آلزایمر گرفته. مامان هر سه ماه برمی گردد انگار وسواس دارد که مرگش را به چشم ببیند. من را نمی شناخت. مثل آدم بزرگ ها با من رفتار می کرد. از گوشه ی چشم یک جوری نگاه می کرد انگار چرا زن بابا انقدر بچه سال است. سعی می کرد وسط فعل و فاعل بابلی چند کلمه فارسی هم بپراند ولی همه چیز یادش رفته بود. ب
من یادش رفته بود.ب
بابا نه.ب
بوسیدمش "خدافظ مادرجون، زود برمی گردم" یادم می رفت همیشه که چشم هایش آبی است. آبیِ تنگ ماهی قرمز هفت سینش، آبی کولر آبی. ته آن "طنین کاشی آبی" بودم که گفتب
"من تو رو خیلی دوست داشتم"
احساسم به این فعل ماضی می ماند، به شربت های بهار نارنج تگری وسط تابستان های شرجی خانه اش
به آن لحظه ای که این ها را گفتم، اشکم را تکاندی

