مادربزرگ مسیر مشتری را گرفت و یک راست زد بیرون منظومه. یک فضای خلأ را که طی کرد رودهن را از دور دید و زد بغل که یک چایی بزند. شهر عین وگاس شده بود. چراغ های نئون عج تعالی همان یک کوچه ی شهر یک خیابانی را قرق کرده بودند. مادربزرگ بعد چایی یک نگاه هم به دور و برش نینداخت و پایش را گذاشت روی گاز. آن ور شهر یک کرم چاله دهان باز کرده بود که ببرتش آن سر کیهان. کرم چاله از آنهایی بود که آدم را پیر و پیرتر می کرد اما اگر بدانید، بیرون زمین آدم نمی میرد، فقط هی پیر و پیر و پیرتر می شود. برای همین بود که مادربزرگ به سمت بی نهایت مطلق رفت و عمرش هم مدام به لا یتناهی میل کرد. وقتی که مژه هایش همه ریخت و موهایش هویجی شد یک سوراخ سفید بی شکل (یک ذره شبیه گربه ی نقشه ی ایران) جلوی پایش سبز شد. حواسش بود که آن ور سوراخ پایش را روی محیط خارجی کیهان که سفید سفید بود( مثل برفک های یخچال) نگذارد. آن سطح اصطکاک نداشت و چون گرد بود اگر یک جایت با آن تماس پیدا می کرد همه جایت سر می خورد و دیگر نمی توانستی جایت را عوض کنی. آن وقت همین طور سطح بی نهایت را تا ابد لیز می خوردی تا یک دور بزنی و از آن طرف دوباره برسی به سوراخ. و در ضمن این سفر همسایه هایت همه ثابت می ماندند و می توانستی تا ابد با آنها بحث خداشناسی کنی. بعد وقتی دوباره به نقطه ی شروع رسیدی تجربیات مسیرت را در اختیار نیروهای تازه نفسی که تازه از سوراخ در آمده بودند قرار می دادی. یعنی همیشه آن پیرترها فکر می کردند که از وجود یا عدم وجود خدا مطلع ترند و این را توی سر جوان تر ها می زدند اما نهایتا وقتی همه با هم چند دور زدند کهولت بلایی سرشان می آورد که دیگر یادشان نمی آمد ورودی چه دوره ای هستند و آخرین بار کی شاشیده اند. به آن سطح سفید خارجی می گفتند زمین هفتاد و پنج. هفتاد و پنج دور که می زدی غیب می شدی.ب
مادربزرگ پایش را روی زمین هفتاد و پنج نگذاشت، یک لگد به خلإ شیری زد و شیرجه زد به سمت بالا. یکی از آن هفتاد و سه دوری ها پوزخند زد و به بغل دستیش گفت: پیرزن کسمغز نمی دانسته که بمیرد هم یک راست می رود همانجا.ب
مادربزرگ که آن بالا شبیه کفتر شده بود یک ذره رید که افتاد روی سر یارو و تا ابد همان جا ماند.ب

