Saturday, March 28, 2009

Life is a cabaret old chum, and I love a caaaa/baaaa/reeeeeee

ساعت ۱۱:۴۵ روز ۲۸ مارچِ. من توی کتابخونه ی مرکزی ونکوور نشستم و عظم کردم ۶ صفحه ی باقی مونده ی پیپرم رو درباره ی سگ آندولوسی که به قول بونوئل نه زیباست نه رویا گونه بلکه فریادی شهوانی و ناامیدانه به سوی جنایتِ تا امشب تموم کنم. چند روزِ که مدام قصد نوشتن دارم ولی افکارم خیلی هرجایی تر از اونن که یه جا بند بشن. اگه همین طوری ادامه بدم چند ماه دیگه تو کتابخونه ی آسایشگاه جیغی به سمت خرخره ی پیرزن بغلی می کشم. البته بلافاصله فکر می کنم که همین طور ادامه نمی دم. بینگو! کلید طلایی! گنجینه ی خرد ارسطویی! تاریخ یک دست بشریت! قرآن تحریف نشده! سکس کمونیستی! هورا! هورا! هورا! ما مردم پر غرور با وجود همه ی دشواری ها همچنان دو پا روی زمین داریم.ب
 من هنوز معتقدم ما، حداقل من، از درون هنوز دچار اخلاقیات فاسد جامعه نشدیم برای همین بیرونی کردن همه چیز اصلا همه چیز رو کن فیکون تبلیغاتی می کنه. خلاصه یعنی حرف نمی زنم. دیگه با هیچ کدومتون حرف نمی زنم. یعنی برین بمیرین. دیشب دویاره کاباره رو دیدم و اون آخر که مستر آو سرمونیز میاد دیالوگای اولشو تکرار می کنه به شدت و به طور بی نظیری تاثیر گذار بود.یعنی می تونستم اگه در طول روز شیر و آب پرتغال خورده بودم، بشینم های های برای این عشق دیوانه ی یک جنده و یک بای اشک بریزم. ولی از کمبود آب بدن رنج می بردم و سرافکنده (سر در گریبان اندکی متمایل به غبغب) از تصمیمم برگشتم.ب
حالا این چند خطی که من رو گایید و با شما کاری نداره چون فیلم رو ندیدید می ذارم اینجا که خودم حال کنم. برین بمیرین!ب

Meine Damen und Herren- 
Mes dames et Messieurs- 
Ladies and Gentlemen,
Where are your troubles now?
Forgotten, I told you so!
We have no troubles here
Here life is beautiful.
The girls are beautiful.
Even the orchestra is beautiful.

[The Band plays]

Aufwiedershen!
А bientфt!


Sunday, March 22, 2009

خانوم جذاب یک پایش را با دلبری وبال آن یکی کرده یک گوشه ی کافه بی توجه به بنی بشر با لپ تاپش بازی می کند و نمکین هر از چند گاهی به چیزی که ما نمی بینیم می خندد. مردان جوانی که از آن پشت می گذرند مسیرشان را آنی به سمت او کج می کنند و تپ و تپ به شیشه برخورد می کنند. این است که آن پشت بارها و بارها در شبانه روز کوهی از مردان جوانی که به شیشه خورده اند درست می شود و من باید یک ربع به یک ربع با جارو و خاک انداز سراغشان بروم. خانوم جذاب گوشه ی نگاهش را هم کج نمی کند. حتی نمی داند سر زانوی جوراب چپش اندکی در رفته. و من باید یک ربع به یک ربع با نخ و سوزن به سراغش بروم. مردان جوان عابر وقتی دست من را روی زانوی خانوم جذاب می بینند بنفش می شوند و این بار محکمتر و با هدف معین تری به شیشه اصابت می کنند. و من یک ربع به یک ربع باید با افسوس کوهی از مردان جوان بنفش را توی سطل آشغال حرام کنم. خانوم جذاب با آن چشمان فندقی و موهای خرمایی و پوست شیری، پایش را که اینجا گذاشت، هیچ به خواب هم نمی دیدم این قدر دردسر ساز شود. حالا دست کم تمام شب هایمان را با هم در یخچال می گذارنیم. او به من اجازه می دهد هر چقدر که می خواهم گونه های گندم گونش را بلیسم، و خودش فقط یک گوشه می نشیند، به چیزی که من نمی بینم، نخدی می خندد

Monday, March 16, 2009

من الغداه ‌الي ‌العشا

یعنی خاک بر سر من که تا می بینم بلاگ فلانی خوب نوشته، نثرم سر جایش می آید. یعنی اومانیسم را از روی من قالب زده اند. یعنی اگر من بودم و من روی زمین، هیچ گهی نمی شدم. این خانوم گوشتالو را امروز دوباره توی باس دیدم. یکهو گردنم عین شتر چپید میان دفتر دستکم. آن دفعه تلپی نشسته بود بغل دستم و مرتب و زیر لب می گفت خُر خُر. موهایم چرب بود آن دفعه. شال بسته بودم به مدل سریال کانال دویی. جیغ زد توی گوشم که شالم را دوست دارد و کجایی هستم. یک کلمه می گفتم، می گفت خُر. دوباره یک کلمه دیگر می گفتم، با یک خُر دیگر تصدیق می کرد. تمرکزم پاک پریده بود. یک چیزی توی این مایه ها می گفت که اوضاع ایران خور خور است یا ایران اوضاعش با اسرائیل چه خور است. دهانش که باز می شد ۳ تا دندان پیش داشت. که دندان کوچک دو تا دندان پیش دیگر را پشت سر گذاشته بود. فکر کنم داشتم می گفتم ما با یهودی ها بد نیستیم بلکه با اسرئیلی ها بدیم برای شرایط سیاسی شان. با شعف کودکی ملیح که مادرش را قدر پدرش دوست دارد جیغ زد که جو ها را دوست دارد. هر کس که توی آن محدوده می توانست گردنش را بچرخاند حالا دیگر این کار را کرده بود. گفتم: من هم همینطور، من هم همینطور... حالا من یک دانه یهودی هم به زندگی ام ندیده ام. و این مثل این است که بگویی از سیاه ها (و اوباما) بدت می آید. آدم گاهی اوقات  باید ندیده با یک جماعتی برادری کند
این بار نشسته بود صاف جلوی چشمم. اگر باد آن کاغذ را نمی انداخت جلوی پایش من را نمی دید. گفت شالم را دوست دارد. آن روز هم موهایم چرب بود. بعد از گرانی گفت و بحران اقتصادی ( خر خرش رو به بهبودی داشت) متاسفانه من با همین ذات ایرانی ام که مدام به رخ می کشم از غریبه ای که درباره ی پول حرف بزند عین گلوله فرار می کنم. این از آن تاثیرهای مادر بر کودک است. راستی اگر منتظرید بگویم پیرزن بلند شد و یک پایش مصنوعی بود و اریب چسبیده بود به کمرش سخت در اشتباهید. همه چیز همین جا تمام می شود. من در برادوی پیاده شدم.ب 

Sunday, March 15, 2009

simple deduction

the question is:
DO I HAVE A FRIEND ANYMORE?
the answer is:
FUCK
به رستگاری رسیدم
دوست داشتن کسی به خاطر درونیاتش فرسخ ها ابلهانه تر از دوست داشتن ابلهانه ی کسی به خاطر برونیاتش است
بیشتر نمی گویم. نمی فهمید