Tuesday, August 11, 2009

Where art thou now?

امشب بارش شهابی برساوشیِ.ب
اینم یه یادواره برای تمام روزهای خوش دبیرستان، برای قصر بهرام رفتن هاُ کنفرانس زنجانُ و سمینار مشهدُ مرنجابُ دارو دسته ی گلنوشینا و حتی جیگربخشُ خانداُ استووّرت.ب
برای چیزایی که دیگه بر نمی گردن یا به قول استاد داستانمون "یوبی سانت موتیف" که به لاتین یعنی: حالا [ آنها ] کجایند؟ب 

Monday, August 10, 2009

معارف

رُز در فیس بوکش یکی از این عکس های مزخرف که باید دوستانت را درش تگ کنی و با سیل ایمیل بگایی، من را با عنوان "دی اَرَب (عرب)" تگ کرد. و به من برخورد! به همین سادگی! و من نتیجه ی اخلاقی گرفتم که ریسیست نبودن به دعوا کردن ننه بابا وقتی راننده های بد را چینی احمق خطاب می کنند نیست.ب

ژانگ هوآ یعنی زندگی

چند وقت پیش، در یکی از پیک های نوشتاریم، یکی از خاصیت هایم را به رختان کشیدم و آن چیزی نبود مگر به تخم گرفتن تمام حوادث. دیشب با یادآوری این مطلب بعد یک روز بغض و کینه با خودم قهقهه ی پیروزی سر دادم. هر چه باشد من هنوز خیلی جوانم که همه اش یاد جوانی هایم کنم. پشت دیوار این میز، یعنی نقطه ی مقابل تختم یک دختر چینی زندگی می کند که اسمش از قضا مثل باقی چینی ها جینگ است. جینگ شب ها عادت دارد با سلین دیون بلند بلند بخواند، به خصوص آهنگ "آااال بای مای سلف" اش را. حالا به قصد خیر یا نه جینگی که همسایه ی من است دیشب دوباره با سلین دیون مستفیضم کرد. و باید بگویم، وقتی درگیر موقعیت های تخمی هستید، موزیک تخمی با لهجه ی چینی همان اثری را دارد که تخم مرغ و سیر برای کله ی کچل.ب
همان طور که حتما تا حالا متوجه شدید من هدفی از این نوشته نداشتم و فقط می خواستم مودم را کمی "چینی" تر کنم.ب
از این تغییر نوع نوشتار دم به دم عذر فکر نکنم بخواهم. به قول ننه ام، هرکسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش.ب

Sunday, August 9, 2009

بار دیگر I've loved you so long

اینطورم ولی نمی توانم بگویم. قلبم این قدر فشرده است. به موازات این روایت. احساسم به احساس این ماجرا می ماند. به له کردن حلزون های حیاط مادرجون و پیچیدن دل و روده ی لزجشان بین برگ های شمعدانی و بعد تجویزشان به بیمارهای مجازی. به توپ های دولایه ی کریم آقا که یک سال بعد مرد و دکان یک متری اش شد کلید فروشی.( بله کریم آقا، حالا لای پاهای حوری ها دکان پفک نمکی باز کرده ای. من هنوز تو را یادم است.) احساس تاب بزرگ آهنی زنگ زده ی حیاط پدرجون آهنگرم را دارم که همان سال ها رفت زیر خاک و شکلات های کاکائویی اش یک دفعه تمام شد. ب
مادرجون آلزایمر گرفته. مامان هر سه ماه برمی گردد انگار وسواس دارد که مرگش را به چشم ببیند. من را نمی شناخت. مثل آدم بزرگ ها با من رفتار می کرد. از گوشه ی چشم یک جوری نگاه می کرد انگار چرا زن بابا انقدر بچه سال است. سعی می کرد وسط فعل و فاعل بابلی چند کلمه فارسی هم بپراند ولی همه چیز یادش رفته بود. ب
من یادش رفته بود.ب 
بابا نه.ب
 بوسیدمش "خدافظ مادرجون، زود برمی گردم" یادم می رفت همیشه که چشم هایش آبی است. آبیِ تنگ ماهی قرمز هفت سینش، آبی کولر آبی. ته آن "طنین کاشی آبی" بودم که گفتب
"من تو رو خیلی دوست داشتم"
احساسم به این فعل ماضی می ماند، به شربت های بهار نارنج تگری وسط تابستان های شرجی خانه اش
به آن لحظه ای که این ها را گفتم، اشکم را تکاندی