Saturday, January 9, 2010

سرنوشت تحریف شد/ نوشته ای از سالیان بسیار دور وقتی نوشتن هنوز یک کرامت محسوب می شد

همه نغمه ها دست به یکی می شوند، بالا و پایین می پرند، مثل تماشاگرانی که محتضر را تشویق می کنند، ما را یکی از خودشان می کنند. هیجانی به طرز مصنوعی مبالغه آمیز در برمان می گیرد، چراییش را نمی دانیم، گیجیم، تا آن آکورد باشکوه، پیامبرگونه ظاهر شود. بعد همه آن بشکن زدن ها در خدمت او، یکی می شوند تا چشم گیرترش کنند : نمی شود پنهان کرد که نصف زیباییش عاریه است. چند لحظه می پاید و ناپدید می شود. بخش بعدی انتظار است. چیز تازه ای نیست، دیگر کاملا ً همرنگ نت ها شده ایم، در انتظاری سخت و وحشتزده با دهان باز نگاه می کنیم تا دوباره نمایان شود. اما هر بار که بیاید سریعتر در می رود: زیادی بودنش از زیباییش خواهد کاست. تمام می شود
به زمان حال، توبه کنان برمیگردیم: می دانیم که خیانت کرده ایم. جایش خالی است. اراده می کنیم و نمی گذاریم همه چیز به هیئت آن یک چیز کرخت و سست، وارفته و خالی از شور تبدیل شود. با این حال شک نداریم که دیر یا زود خواهد شد. از درون نعره می زنیم: آهای، تو، زیباییت را از من نگیر! اما نت ها وقیحانه و بدون ذره ای قدر شناسی از جماعت سازنده اش پیش از هر چیز وجود دارند. وقتی هستند نمیشود جلویشان را گرفت. می گوید: عین خودت. فکر می کنم تسلیم این حرکت ناخودآگاه نخواهم شد، دست کم چیزی هست. هنوز، خیلی زیاد، امیدوارم به حقم برسم: " تجربه حقی است، حق پیرها " آن، سخاوتمندانه من و این کاغذ و خودکار را از وجودمان نجات می دهد. تمام این حقوق بی اندازه خجالت آورند، اما چاره ای نیست: من، این هیولایی که نیمی هزار ساله و نیمی نوزاد است ، می خواهم تماما ً پیر باشم ( یا نهایتا ً یک دست ) تا آن موقع، خیالتان راحت، دست از این مسخره بازی می کشم