چیزی که همیشه قلبم رو در مورد آدم های عادی به درد اورده این مطلب که دیگه هیچ کدومشون وقتی توی اتوبوس آی پاد گوش می دن هد نمی زنن و اصلا هیچ جور ضرب و قری بروز نمی دن. به نظرم هوم لس ها (و البته مجانین بی خانمان) تو این زمینه خیلی از ماها جلوترن. برای همینه که وقتی علائم مفلوک و روانی بودن رو تو آدمی که با لذت (یعنی به صورت کاملا فیزیکی) موسیقی گوش می ده نمی بینم، بی اراده طرف رو تا سطح نیچه بالا می برم و پس ذهنم می گم: این است انسان! ی
همیشه اول گوشه ی تاب سبیلش از لا به لای یک دوجین دست و پا چشمم رو می گرفت که به ضرب شیش و هشت حرکت ارتجاعی می کرد، نمی دونم چه روغنی به اون بوته ی پشم می زد که انقدر براق بود. بعد سر ایستگاه هفتم که بچه مدرسه ای ها کم کم اتوبوس رو خالی می کردن سر اره ای که بی خیال از کیفش زده بود بیرون پیدا می شد. همیشه فکر می کردم چه جسارتی باید داشته باشه. من حتی از فکر اوردن کیف سه پایه به اتوبوس هیستریک می شدم. فکر می کردم هر لحظه ممکنه راننده کف دستشو تا دماغم جلو بیاره و صداش رو بندازه ته گلو که حمل کردن اسباب تروریستی به اتوبوس اکیدا قدغنِ. همیشه زیر چشمی یک جوری که انگار حواسم به جاییِ که باید پیاده شم نگاهش می کردم. بعد آروم چشمام رو می انداختم پایین تا کفشاش رو ببینم (هلمز عزیز اصرار داشت که کفش ها هوش اجتماعی دارن) کفش هاش قطعا افسرده نبودن ولی شاید یه کم گوشه گیر به نظر می رسیدن، چرم قهوه ایشون یک جور ملالی رو نشون می داد که فقط مخصوص چرم قهوه ایِ و هر جا که بوش به دماغتون خورد باید راهتونو کج کنید و از اون ملغمه ی آشوب دور شید. چرم قهوه ای (مثل سیاه های آمریکا) خیلی سختی کشیده. فهمیدن این مسئله برای یه "کفش کاو" حرفه ای خیلی سخت نیست مخصوصا که کفش هاش همیشه به حالت پا کفتری (سر متمایل به داخل) می ایستادن و بندهاشون هیچ وقت گره ی محکمی نداشت، با یه حالت لاقیدی انگار که هیچی به تخمشون نیست روی زمین خدا راه می رفتن و بندگانش رو گمراه می کردن. ب
مسیری که اتوبوس می رفت گمونم یا به آسایشگاه سالمندان ختم می شد یا به یک جور جلسه ی زیرزمینی اتانازی (یا اینطور که اخیرا تو روزنامه خوندم مرگ مشفقانه). سر هر ایستگاه (و منظورم از هر یعنی هر) دست کم سه تا پیرزن که یا زیر دستشون عصا بود یا زیر پاشون ویلچر دونه به دونه اتوبوس رو که مثل شتر موقر بود پایین می کشیدن تا خودشون سوارش بشن. پیرزن ها اصولا موجودات شروری اَن و اوناییشون که بدجنس ترن همیشه تو اون مسیر تردد می کردن و بعد از اینکه وقت همه ی ما رو برای بالا کشیدن خودشون تلف کردن با چرخ هاشون از روی پاهای استرلینگ سیلور رد می شدن (بعدا که آشناتر شدیم اسمش رو بهم گفت و گفت چطور تا کلاس چهارم قاشق نقره ای که یادگار شب زفاف مادر پدرش بود رو از گردنش اویزون می کرد) استرلینگ مثل یک جنتلمن واقعی فقط به اون پیرسگ ها لبخند می زد بعد دستش رو آروم می کشید روی لبه ی تیز اره یک جوری که خوب به چشم بیاد و من می دیدم که چطور برق از چشمای پیرزن ها می پره. دو تا چیز همیشه گور پیرزن ها رو تو تاریخ کنده: خاک روی میز تلویزیون و اره (اونم از نوع دسته چوبیش) و همین شد که من یک روز رفتم کنار استرلینگ نشستم و گردگیری رو که از جیبم زده بود بیرون بهش نشون دادم.ب
چند روزی با هم دوستی کردیم و با یک سری پینک فلوید خیلی خیلی قدیمی هد زدیم ولی توی یکی از اون روزای گرم تابستون که قاتل ها واسه کشتن یه پیرزن چاق و چله ی چلاق سر و کله می شکنن استرلینگ یکهو غیبش زد و همراه با اون یکی از پیرزن های همیشگی اون مسیر. چند روز من به تنهایی وزن چرخ های پیرزن ها رو که وحشیانه تر از همیشه از روی پاهام رد می شدن تاب اوردم.ب
روز پنجم خبر رسید که استرلینگ رو توی زیر زمین خونه ی پیرزن پیدا کردن در حالی که بهش تجاوز شده و گردنش بیخ تا بیخ با اره بریده شده بود. می گفتن پیرزنِ همون شب با ویلچر در حالی که با شتاب به سمت مرز آمریکا می رفته دیده شده ولی حالا که چند ماهی گذشته انگار که زنک دود شده و رفته تو هوا.ب
چند وقت بعد قاشق استرلینگ سیلور با دی اچ ال اومد دم خونه ام. روی دسته ی قاشق با حروف عبری کنده کاری شده بود: "فداکاری هنوز همه جا وجود دارد، هرجا که نخبگان هر نسل برای نجات دیگران زجر می کشند"ب
قاشق رو دور گردنم انداختم و رفتم روی میز و دست راستم رو گذاشتم روی قلبم: اُ سیلور! مای سیلور!ب

