آیا خواب ها دارن دوباره علامت می دن؟ دیشب من رو بردن تو کاباره شون وقتی که دنیا داشت تموم می شد و همه ی هم هتلی هام تند و تند (به کدوم مقصد؟) چمدون می بستن. زیر زمین بود و جاش کوچیک بود ولی قول دادن که یه میز رو همیشه واسه ی من خالی نگه دارن (من رو قولشون حساب کردم). یه خانواده ی ده نفری بودن که زندگی رو همون طور که هست و نه اون طوری که باید باشه بازی می کردن و اعتقاد داشتن امر خصوصی وجود نداره. من اولین بار مراسم ختنه ی پسرشون رو اونجا دیدم و حتی یه بار باهاشون رفتم روی سن تا حموم کنیم. درینک اسپشالشون بود اندوه عسلی و به اندازه ی پناهگاه های دوران جنگ جهانی شاد بود.ب
تهران مدت هاست که از خواب هام پاک شده و همراه با اون خواب هام همه پریدن. کافه ی زیر زمینی (خالی از تهران و ونکوور و سولوقون) شاید پاتوق جدیدیِ که شبها سرم رو گرم کنه. ب
خواب های من از بی مکانی رنج می برن، انگار شاشی که معادلش توالتی نباشه.ب
خواب های من شب ها خیسم می کنن
و من تصور می کنم، در اغما، که شات ویسکی از مثانه ام فوران کرده
کافه هم رفت. دیشب رفتم دم درش گفتن تو که نبودی انگلیسیا بمبارانش کردن
هر چی می کشیم از دست این انگلیس مادر جندس

