Wednesday, January 20, 2010

همه چیز از جایی تمام شد که همه چیز تمام شد

عین یه نرم تن تو فضای مرطوب از هوا خیس می خورم و مثل یه جنگل حاره ای از همه جام مو رشد می کنه به قطر تنه ی بائوباب. انگار لاشه هایی که چند روز بیرون مونده باشن و باد کنن، رطوبت زیر پوستم می ره و انقدر کریه می شم که به لُریل پناه می برم، اما افاقه نمی کنه. از تمام صورتم جوش می زنه بیرون، جوش هایی که به شاهرگ هام لوله کشی شدن و با ترکیدن هر کدومشون چند قطره به مرگ نزدیکتر می شم.ب
ونکوور من رو آبستن می کنه همون طور که خدا مریم رو
و غولِ نمکی رو
نمکی، نیم نمکی، چل درو بستن نمکی... یه درو نبستی نمکی؟! نمکیِ نکبت؟ جنده؟ انقد بهت گفتم درو ببند؟ تنت می خوارید ها؟
ما خیلی نگران داستانا بودیم هرچند ما به تخم اونام نبودیم! ب
چخوف اصرار داشت باغ آلبالو یک کمدی در سه پرده است نه یه تراژدی، چخوف تراژدی نمی نوشت
مثلا صدای ناله ی دور شونده ی ریسمانِ کشیده شده ای که در رفته، آخر باغ آلبالو، تو تمام اجراهاش به اشتباه برداشت شده. اون صدا کمی مضحک ترِ و اصلا، به هیچ وجه، نمایشی نیست: صدای فنری رو می ده که تو کارتونای باگزبانی در می ره ولی اثر دوپلر هم روش تاثیر می ذاره. مضحکِ و من از مضحک می ترسم.ب
ما از تمامی مضاحک رجیم به خداوند رحیم پناه می بریم. نمی بینی؟!ب
کمرم درد می کنه و فکر اینکه اون قوطی سبز ته کمد، پیچیده لای صد تا کیسه جا خوش کرده باعث می شه کمرم یه آن صاف شه. قوطی ای که وظیفه ی اصلیش شست و شوِ. صبح تا شب، مثل یه خانوم خوب باید شست و شورید. شست و شورید. ب
می خندم. به پهنای چهره ام می خندم و ناگهان لب هام از مشرق تا مغرب کشیده می شه و صدای خنده از هر چهار گوشه ی زمین (زمین مقدس) بلند می شه. چهار تا شیوید روی سرم مورمور می شن: یعنی واقعا و بی ریا (مثل یه بچه ی خپل) به هیجان اومدم. چطور می شه تو دنیایی که پرِ از بچه های چاق ناراحت بود؟
تنها ترسم اینه که سیمور یکی از بچه های کلاسمون باشه. می دونم اون کک مکی است، ولی نمی خوام باور کنم