Monday, January 25, 2010

چرخ ها، بوق ها و پارس ها

آسمون صبح خاکستریه با ابرهای لک و پیس دار کرگدنی درشت مرتفع
از خیابون که بالا می خزم - باید اضافه کنم نه سینه خیز - (سه ی صبح یک ماه بعد در ویرایش البته) مشکوک می شم که کبوترهای بی خوابی که بالای برکه ی دم خونه معلقَن باید حاصل یه شب هم آغوشی مرغ های دریایی خیابون ریچاردز و کفتر های هومر باشن چرا که از طرفی شنگولن و از طرفی مسئولیت نشون می دن. خیابون های شهر خیس یه شبکه ی منظم با سلول های چارگوش رو تشکیل می ده که معمولا همه با هم موازیَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه. شهر خیس پیچیدگی نداره. عین کف دست. ما با سرعت متوسط در تمام جهات به سمت ابدیت می ریم و مردم مثل موش های خرما لا به لای درزهای شهر زندگی می کنن. ب
آسمون سفید سفیدِ و هنوز شروع به چکه نکرده که رعد و برق می زنه. بوی گوشت آدمیزاد می آد. دور و برم رو دنبال هوم لس جزغاله می گردم. من با چشم های درشت و پی گیر ایستادم در حالی که مردم تند و تند از کنارم رد می شن، مردم شهر خیس که کت و شلوارهای خیسِ شیک میپوشن و لیوان استارباکس رو به دست چپ می گیرن و به اونهایی که مستقیم نگاه کنن، لبخند جایزه می دن. ب
من از سکوت آدمای خیس مسرورم. من عاشق انسان های گنگی هستم که خیس شده باشن. ب
آیپاد رو میذارم روی سمفونی چهار دقیقه و سی و سه ثانیه ی جان کیج و جذب سکوت و همهمه ی ماشین ها و پاها و ساعت ها می شم. آدم های ساکت نامرئی پشت هدفون در پنجاه ردیف صندلی قرمز آلبرت هال، آدم های خیس این طرف رو برانداز می کنن.ب
چیزی برای گفتن نیست. با این حال باید شنید. به قول مرد عزیز: ب
چیزی برای گفتن نیست... و من آن را می گویم