Tuesday, February 2, 2010

پی نوشت علمی غیرنهایی

چند وقتی است در بدنم زندگی می کنم و افسارش را همچون ناوی های جناب کامرون خیلی عاشقانه می تنم به روال معمول. روز را با از این جلسه به آن یکی رفتن و آقای فلانی و بهمانی را دیدن و از این گروه به آن جنبش و آن کمپین دویدن سر می کنم و باقی وقتم را چند ساعتی در اتوبوس و اسکای ترین به آن طرف پنجره خیره می شوم در حالی که ذهنم لوح سفید وجدان بی لکه ی معارف اول دبیرستان است. آن وقت کسی که در مغزش زندگی می کردم می میرد. اینجا نگاهش کنید. بدون شک در این لحظه داشته از خدا می خواسته (عاجزانه) که کف تمام جوراب های عکاس را سوراخ کند.ب
دست سلینجر را که در دستان سیمور گذاشتیم بر می گردیم به چیزی که هایدگر هستیِ در دسترس می نامد که در مورد ما می شود همان زندگی مادر قحبه که خود گزیده ایم! (اجازه بدهید یک جمله ی قشنگ دیگر هم بگویم:) چرا که انسان امکان است، برخوردار از توانِ بودن. بودن. بودن. بودن. فعلی که در تکرر کسالت بارش کاملا گم و گور و له و لورده شده. اما در مورد "هستیِ در دسترس" خودم: این که می خواستم چه بشوم خاطرم نیست. فعلا همین هستم و حقیقت امر حتی یک کوچولو خوشحالم که ایران تا ابدالدهر همین گه خواهد بود و من می توانم همیشه همین بمانم و یادم برود می خواستم چه بشوم. من می خواهم همیشه نگران ایران باشم چون تنها چیزیست که می توانم نگرانش باشم. من می خواهم در آینده مضطرب الدوله ی مملکت شوم. ب
حالا یک گریز علمی دیگر: اگر غلط نکنم، سندرم مونچاسن یک اختلال روانی است که فرد مبتلا یا وانمود به بیمار بودن می کند یا میل به بیمار ماندن دارد. چون وقتی یک درد تخمی داشته باشید یادتان می رود که مثلا سرطانی چیزی دارید. شاید حرفی که می خواهم بزنم گنده گوزی گزافی باشد (به واج آرایی زیبایی که گه را در ذهن متجلی می شود دقت کنید) به هر حال کلاه هر کس قاضی همان کس. یک عده از جامعه شناسان پدیدارشناس معتقدند که انقلاب ۵۷ متکی به فاکتور بزرگی به اسم "اتفاق" بود، حالا آیا هیچ عجیب خواهد بود اگر تعداد خوبی از ما جنبش سبزی ها به مونچاسن مبتلا باشیم؟
...
بله پس از یک علامت سوال و سه نقطه ی فربه همیشه باید خواننده را راهی رختخواب کرد.ب
سریع... سریع تر... و آرامتر