این خلایقی که امروز این طور مثل کدو حلوایی در تاقچه های میوه تره بار یا سربازهای رایش به وقت سان دیدن کیپ تو کیپ نشسته اند لای میله های اتوبوس و سرشان حتی مثل سگ لق لقوی پلاستیکی نمی چرخد که کتاب بغل دستی را دید بزنند، دیشب یا داشته اند غریبه ای رندم را از فرط شادی المپیک می کرده اند یا به غریبی رندم از فرط همان شادی می داده اند. این مکاشفه در یک آن که اتوبوس از فراز چاله ای می جهد نازل می شود، سپس این صف کدو حلوایی جلوی چشمانم به پا می خیزند و به زننده ترین وجه ممکن لباس به تن می درند و های فایو کنان خود را از سویی به سوی دیگر پرتاب می کنند اما از پس چاله همه چیز به جریان عادی برمی گردد. شتر دیدی؟ نه انگار!ب
از غافلگیر شدن به دست این جماعت نباید باکی داشت چرا که با برنامه های مدون ملی غافلگیر می کنند و هر شبانه روزشان را شش ساعت خواب از هم جدا می کند.ب
می خواهم بگویم کاپیتالیسم... دیگر رویم نمی شود

