Monday, March 8, 2010

مدایح بی صله

بچه که بودم هم هرچقدر درس می خواندم بیست نمی شدم، شاید ۱۹.۷۵ ولی بیست نه. مامان می گفت بیست مال از تو بهتران است. یک آدم هایی فقط نمی توانند تا آن ته بروند. این یکی را مامان نمی گفت، من می گویم. بعضی ها فقط نمی توانند بهترین باشند. حالا من هی راست بروم چپ بروم به همه چیز نک بزنم که چه. نک با خودش نک می آورد. آخرش می شوی نه همه کاره نه هیچ کاره. ب
فکر نکن این ها را دیشب تو گفتی. آنجا خواب من بود، من خودم این حرف ها را توی دهانت گذاشتم. انگار که من ایران باشم و تو نه. انگار دوباره هوس کرده باشم شبانه به تو سر بزنم. شهرت یک جایی بود که کافه هایش دیزی را توی سینی می کشیدند و بستنی با طعم کرنبری و ودکا سرو می کردند. آخ که چه قدر هوا سرد بود و چه قدر دلم بستنی می خواست. می دانی. خیلی وقت گذشته است. انقدر که دیگر دعوا نمی کنیم. انقدر که دیگر من را وسط میدون شوش نمی کاری. بالاخره دوستیمان به یک جور ثبات رسیده. نشستیم و ساعت ها از این در و آن در گفتیم. آن سال هایی که به فلسفه بافی گذرانده بودیم همه دود هوا بود، دوست های حقیقی هی غیبت مردم را می کنند و از رنگ مو و لاک فلانی ها حرف می زنند. ما بالاخره دیشب دو تا دوست واقعی شدیم. همه چیز عالی بود به استثنای زنیکه استاد فیلمنامه که با کلاه حصیری و شکم گنده اش نشسته بود میز بغلی و هر چند دقیقه می گفت هدف قهرمان چیست؟ حرفت را بریدم و گفتم قهرمان بی هدف است، من خوابم. دوباره می گفت هدف قهرمان چیست، گفتم ریدم به هدف قهرمان، قهرمان می ریند به هدف خودش. اعصابم را خط خطی کرده بود، ولی تو انگار اصلا نمی دیدیش. معلم تو که نبود که قیافه اش را تجسم کنی. راحت. صبح که غازهای همسایه آن پایین شروع کردند به وق وق باد می آمد. گفتم صدای غاز می آید، گفتی غازی که صدای غاز ندهد که اصلا آدم نیست. بلند شدم و گفتم دیگر باید بروم. بلند شدی و گفتی من هم. گفتم باز هم بیا. گفتی من که نیامدم، باز هم خودت آمدی. گفتم من و تو نداریم. تو توی خواب منی. چیزی نگفتی ولی خودم به خودم گفتم می دانی منظورم را. بعد دست دادیم و رفتیم. من رد صدای غازها را گرفتم که از یک جاهایی آن پایین ها می آمد. تو رفتی به آن طرفی که سکوت بود.ب