به من می گویند قلبت را باز کن و همه را در آن جا بده. می گویم حتی معلم کلاس چهارم؟ می گویند به خصوص آنهایی که اذیتت کرده اند. من هم درهایم را باز می کنم. وقتی که خوب همه سوارش شدند اما نمی دانم به آنهایی که به خط توی دلم نشسته اند چه بگویم. خود خدا شاهد است کسی برای دیدن من نیامده. پس همه را رها می کنم تا مثل مجلس ختم کپه کپه یک جوری که من نشنوم جک ترکی بگویند و زیر لب کرکر کنند و خودم را یک جایی دم در جا می کنم. یک جایی که از خاله فاطی که بر و بر به پسرهای توی دلم خیره شده و لبش را می جود دورتر باشم. من عادت دارم هر پنج دقیقه به ساعتم نگاه کنم. تو هم می کنی. فکر می کنی اگر آستینت را یواش بزنی بالا و کفشهایت را نشانه بروی نمی فهمم داری دقیقه ها را جمع می زنی. بعد با ایما اشاره به او می گویی بلند شود. رفع زحمت می کنید. لابد باید جایی باشید یا یک چیزی شبیه این. به همین سادگی. یک جوری همه ی زحمت هایت یکهو رفع می شود که یادم بیافتد صاحب خانه هرچقدر هم زل بزند به ساعتش نمی تواند مجلس را ترک کند. حالا تو رفتی. حالا جایت خالی شد. حالا دیوارها آب کشیدند و صندلی را و بشقاب میوه ی دست نخورده را بلعیدند، و قلب من که چند لحظه پیش به قد همه، حتی معلم چاق سگ مسلک چهارم دبستان، منبسط بود ناگهان تنگ شد. و از لای در، آئورتم یک لخته خون پاشید به دیوار. همه خیس خون می شویم اما زن های توی قلبم انگار نه انگار هنوز از رژیم ماست و خیار حرف می زنند و مردها زیرچشمی چاک سینه های خونیشان را دید می زنند. خون توی ساعتم رخنه می کند و آنی عقربه ها روی ساعت چهار می ایستند. می خندم به شمایی که صاف نشسته اید وسط تنهایی قلب خون آلود من جک ترکی می گویید. درست وسط قلبی که ساعتش همیشه چهار است و چهار دیوارش سالیان سال تا سرطان فاصله دارد.ب
من نشسته ام اینجا و سعی می کنم، واقعا سعی می کنم، دیگر به دریچه ی میترال فکر نکنم.ب

