Friday, April 9, 2010

مرده بازی

آنجا روی زمین بودند کنار در و سطل سفید آشغال بهشان لم داده بود. چند دقیقه ی دیگر کسی باید از آنجا بلندشان می کرد و توی آسانسور می گذاشت. یکی شان پر بود از شکلات های مفت کاسکو برای نی نی های فامیل. آن یکی خالی تر بود که برگشتنی با خرما و ترشی بیاید. پشتم را کردم به در که چشمم بهشان نیفتد اما عکسشان افتاده بود توی شیشه. درست وسط دریاچه و پشت یک
قایقی که به طرف پل می رفت، دو تا چمدان گنده، روی آب، مثل دو تا قله ی آتشفشان ایستاده بودند.ب
...
موکت ها را کندند. حتی لاستیک زیرشان را. روی سیمان کف یک نفر ایکس اُ بازی کرده بود. به بابا گفتم. خیلی جدی
گفت زمین تراز نبوده. گفتم یعنی کسی ایکس اُ بازی نکرده؟ گفت: نه.ب
...
بعد همه چیز خیلی سریع پیش رفت. کسی بوسیدم. کسی را بغل کردم. کفش هایی پوشیده شد. در به هم خورد و صدایش پیچید و پیچید و پیچید توی خانه ی خالی هم تراز... قایقی که دیگر زیر پل بود انگار آتشفشان های غول پیکرش را در اسکله پیاده کرده بود. ب
به تراس رفتم و آمدم گریه کنم. فندک زدم. پک زدم. و فراموش کردم. گفتم فیلم بازی نکن احمق. برگشتم و چشمهایم را توی دیوارهای شیشه ای پیدا کردم. خشک خشک. بی نقص.ب
آنجا، آن سوی شیشه، من بودم که دود می کردم و آسمان، پخش شده روی یک لایه بتون که هرگز کسی رویش لِی لِی نکرده بود.ب