هر دو تیم به سیستم ۴-۴-۲ بازی می کنند. این که هر دو همزمان این سیستم را انتخاب کرده اند بگی نگی عجیب است. انگار هر دو در دفاع باشند و توپ را بدهند دست داور که اگر عشقش کشید الله بختکی بزند توی دروازه ی هرکدام. این ها و کمی بیشتر تمام اطلاعات محدودی است که از فوتبال دارم. هر دو تیم مثل کفتار خیز کرده اند تا آن دیگری حرکتی بکند. داور هم آن وسط با خودش روپایی می زند. من یک لحظه اراده می کنم و از تماشاچیان کسل جدا می شوم. می آیم درست وسط زمین. توپ را از داور می گیرم و با دست می دهم به تو. می گویم حمله کن. و آن دختر فلک زده که آن طرف زمین مثل رادار به تو دقیق شده قلبش یکهو می ریزد. مردم تازه برق از سرشان پریده و استادیوم را می گذارند روی سرشان: با این وضع داوری، بازی نشه بهتره! حنجره ام را می درم که بهشان بگویم اولا شعارشان قافیه ندارد و ثانیا من اصلا داور نیستم. من هم از خودشانم، کمی مسئول تر شاید، شاید کمی گه تر. صدایم به هیچ کس نمی رسد و تو می زنی توی گل. چه گلی هم! دروازه خالی.ب
مردم دیگر از چس فیل گرفته تا جوراب و موبایل و هرچه که با خودشان حمل کرده اند را به سمتم پرتاب می کنند. آرام آرام از زمین دور می شوم. شک ندارم. مشکل همیشه داور بوده و هست. تیم های بازنده داور را مقصر ناکامیشان می دانند. اگر او نباشد که هی گوشزد کند که کی برده، کی باخته همه به آغوش هم برمی گردند. تماشاگران همدیگر را در آغوش می کشند و تو او را محکم می گیری در بغلت و فشفشه های آتش بازی چینی به هوا می روند:ب
فوتبال یک بازی دونفره است. شخص سوم صرفا حق دارد تماشا کند.ب
...
نشسته ام یک روز دیگر، یک سال بعد، در کتابخانه ی عمومی ونکوور و ناگهان خاطرات یک سال هجوم می آورند انگار که سالگرد نوشتنم باشد. این محیط گرد شیشه ای با هوم لس هایی که چشم تنگ کرده اند و وسایلم را می پایند همیشه الهام بخش بوده. دارم"فرشته ها در آمریکا"ی کوشنر را می خوانم که خیلی مختصر بگویم درباره ی زوج همجنسبازیست که یکی از آن ها به ایدز مبتلا می شود و آن یکی تصمیم می گیرد ترکش کند. و باز هم خلاصه تر و البته لغوی تر و ابلهانه تر یک جورهایی آینه ی حالات بشریست که چه طور در موقعیت های غیرمعمول حتی خودشان را غافلگیر می کنند. از یک سال پیش فلش بک می کنم به شش سال پیش وقتی شیطان و خدا را بازی می کردیم و این عبارت را، بدون اینکه ذره ای درکش کنیم، مثل طوطی تکرار می کردیم: "حال که وسایل خوبی کردن نیست، پس این میل شدید به خوبی کردن دیگر چیست؟ چرا از هیچ سو راهی نیست؟" همین برداشت سطحی و کوتاه انگار به تنهایی چکیده ی سالی است که بر من گذشت، که بهارش دِدلاین (خط مرگ؟) پیپری بود در باب سگ آندولوسی و پایانش امتحانی درباره ی سیاست و تئاتر قرن بیستم. بدن من در این تقویم جایی ندارد. همین حالا که این را می نویسم دست چپم سِر شده است.ب
...
می خواهم این را گفته باشم. دوست ندارم این حرف ها را به هر کس و ناکسی که گذرش به این اطراف می رسد بگویم ولی نسبت به خود آینده ام احساس وظیفه می کنم، که به او بگویم چه طور کسی بودم و در چه زمان از هم گسیخته ای زندگی می کرده ام و چه عصری بوده که روابط را اینقدر بر مردمش ناممکن می کرده که همه بالاجبار ۴-۴-۲ بازی کنند و اگر در زمان او شرایط حتی سخت تر شده بود، یعنی اگر از این هم بیشتر اخلاقیاتش از دست رفته باشد، حداقل این را بداند که ما از کجا به کجا رسیدیم. با این که از صمیم قلب و یواشکی دلم می خواهد خود آینده ام دست آخر تمام این ها را به حساب دیوانگیم بگذارد و از رویشان سرسری بگذرد. به هر حال، این ها را برای تو می نویسم. خودت می دانی که فقط من و تو از ما خبر داریم. م این

