Sunday, April 25, 2010

Day Five and I'm already missing my random titling

من در اوج ناراحتی به اوج بامزگی پل می زنم، چه در نوشتن چه در زندگی "پروانه ی اجتماعی"وارم (حداقل خودم این طور فکر می کنم). این رژیم کس شعر احمقانه دارد با جانم بازی می کند. واقعا لحظه هایی بود امروز که احساس می کردم چشمانم کم سو شده اند. ولی عین باقی زندگی که سگ دو می زنید یک چیزی را، هر چیزی را، به دست بیاورید، تا شب با فعل خوردن دست و پنجه نرم می کردم. پدربزرگ مرحومم می گفت گوجه فرنگی و امثال آن سردی می آورند بر خلاف نبات و گوشت که خوراکی های گرمی هستند. آدم که سردیش بشود می گوزد. گفتن ندارد. اما گرمی به دستگاه هاضمه ی بدن هیچ کاری ندارد. کار خودش را می کند. این جور گرمی یک مفهوم جامعِ در برگیرنده است که حضورش در بدن انسان، درست مثل احسن الخالقین، نامحسوس است اما نبودنش ناگهان فاجعه آفرین می شود، یعنی در یک آن ترکیبی از نیتروژن و دی اکسید کربن و متان به سمت مجرای امید انتهای تونل روانه می شوند. البته بدن بشر به گرما احتیاج دارد، یک جور خاص گرما که باعث بشود نپُکیم. و البته سرما به خودی خود وجود ندارد. سرما یعنی نبود گرما: این انفجارهای داخلی در یک کلام از "هیچ چیز" به وجود می آیند.ب
حالا بعضی آدم ها مثل گوجه فرنگی سردند و بعضی دیگر مثل ران بوقلمون مشتعل. بعضی بودنشان دیده نمی شود و بعضی نبودنشان دیده نمی شود (می خواهم این جمله را دوباره بخوانید). یعنی در هر صورت و به هر جهت، جهان کششی دارد بالقوه که همه چیز را نامرئی کند و کاری کند که چیزی به چشم نیاید، حالا چه آن چیز باشد، چه اصلا نباشد. من این شکل همه خدایی را قابل ترویج می بینم. این شکلی که می گوید ما همه سالیان سال است که چیزی/جایی/همدیگر را نمی بینیم. حالا گوجه فرنگی یا پشمک.ب
...
این آهنگ از فیلمی است که چند روز پیش دیدم و انقدر خوب است (و انقدر عکس کلیپش بدترکیب است) که نباید به فیس بوک آلوده شود
http://www.youtube.com/watch?v=Z8nP7UKN9bE
شب بخیر