دوست عزیز پدرم روی صفحه ی اول کتابم نوشته: دوستت می دارم بی آن که بخواهمت... (این سه نقطه واقعا به منظور تامل اینجا قرار داده شده، پس اگر بچه تان از پنجره آویزان نیست لطفا روی این جمله کمی بایستید) فکر می کنم چه طور یک جمله پس از مدت های مدید لبخند به لبم نشانده. این سادگی و شکوه بی غل و غش را کمتر کسی به دست می آورد، یکی از این کمتر کس ها بدون شک احمد شاملو است.ب
...
این خطی که شاهدش هستید (همین خط) لااقل بیست بار پاک شده. دارم تمرین می کنم حرفی را بزنم که واقعا ارزش گفتن داشته باشد. این ارزش چیزی از پیش تعریف شده و استاندارد نیست، بلکه می تواند گاهی انتزاعی و گاهی مادی باشد. به طور مثال گاهی به وجود فیزیکی و جسمانی صندلی مربوط شود و گاهی به روش های مختلف استفاده از آن. خلاصه که نه من این ارزش ها را تعیین می کنم نه کس دیگر. تنها ملاک این است که وقتی چیزی روی کاغذ می آید به قول کافکای فقید خودش به صادق بودن خودش شهادت می دهد و اگر مردود شد خودش بلد است نویسنده اش را مواخذه کند. نوشتن فرآیندی است که بعد از زاییده شدن تازه به دنیا می آید (بله این جمله ی آخر به طرزی که نباید به دل خودم هم می نشیند).ب
پس از تمام این روده درازی ها بیایید این پست را با کلامی ساده و فاخر که ارزش منتقل کردن را داشته باشد تمام کنیم. پس گمانم بهتر است که دوباره گوی و میدان را واگذار کنیم به شاملو، لطفا همین الان یک نفس عمیق بکشید و قبل از رفتن به سطر بعد به مدت ۳ ثانیه چشمانتان را ببندید، بعد، همینجا قسم می خورم، او را خواهید دید:ب
......
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگو

