Sunday, May 16, 2010

Everything worth knowing leaves bruises

تصمیم گرفتم یکی از نقاشی های زرقی برقی ای را که خیلی برایش خون جگر خورده بودم از دیوار پایین بیاورم که تناسب رنگی دیوارها برقرار شود. برای طراح (قابل قبولی) شدن مهم تر از دانستن اینکه از چه عناصری کنار هم باید استفاده کرد فهمیدن این است که از چه چیزهایی نباید استفاده کرد و چه چیزهایی باید حذف شوند. من این هنر که دستیابی اش سال ها ممارست می طلبد را "فن حذف" می نامم و خودم سال های سال است که در آن به شدت لنگ می زنم. از این ها گذشته دیوارهایم بدون شک بهتر شده اند. حالا یک دیواری که کمد و در را در بر می گیرد سفید و سر تا پا پر از عکس های سیاه و سفید است و روی دیوار مجاور دو تا مونوکروم سیاه، یکی بالای دیگری، نصب شده است. کم کم اتاقم از این ملغمه ی دهاتی رنگ های بی ربط و پراکنده دارد به یکدستی با وقاری می رسد و این شکل و شمایل بی هیچ دلیل موجهی من را به یاد شبح اپرای پاریس می اندازد.ب
شاید همین حالا حدس زده باشید. چند روزی است این کندن و چسباندن ها ذهنم را کشانده و برده به خاطراتم از دیوار اتاق تهران. فکر نمی کنم هیچ وقت دیگری در زندگیم اتاقی به آن زشتی داشته باشم. اسباب اثاثیه ی اتاق هایم را تا قبل آمدن به کانادا همیشه از دیگر اعضای خانواده به ارث می بردم. یکی از مبل های سوییت بهروز را هم دزدیده بودم که بدترین انتخاب روکش را در بدترین سلیقه ی خریدن روکش در دنیا که بی چون و چرا مال پدر و مادر من است به خوبی نشان می داد. یک جور زرد متمایل به خردلی ای بود که در بعضی جاها نامحسوس به نارنجی و سبز کدر می زد. چوب تختم قهوه ای روشن بود. چوب میزم قهوه ای متوسط و چوب کتابخانه ام قهوه ای تیره. کتابخانه ام که از بچه گی داشتم از همان زمان شروع به پر شدن کرد و وقتی پانزده شانزده سالم شده بود دیگر از چپاندن کتاب بین سلول های خالی میان کتاب ها دست کشیدم و کم کم چند ستون کتاب ته میزم روی هم انبار شد تا اینکه بهروز رفت و کتابخانه ی سفیدش را صاحب شدم. علاوه بر همه ی این ها یک تلویزیون ۲۴ اینچ هم داشتم که غلط نکنم جهیزیه ی مادرم بود ( ناگفته نماند، هنوز که هنوز است مثل ساعت کار می کند). منتها چیزی که این بازار شام را دو برابر کریه تر می کرد، دیوار نوشته هایی بود که در ابتدای امر قصد تزئین آن را داشتند ولی به وضوح بعد از مدتی دست از تغییر محیط کشیده بودند و به همرنگی با جماعت پرداختند. روی دیوار کنار تختم همه چیز مرتب و با فنت ریز و رنگ های جورواجور نوشته شده بود ولی به تدریج، این کپه ی کلمات، مثل توده ی سرطانی سرایت کرده بود به دیوار های دیگر و هی بزرگتر و خرچنگ غورباقه تر شده بود. وقتی حرفی ارزش بیانش (از دید من ۱۵ ساله) به بقیه ی جملات می چربید آن حرف باید فضای بیشتری اشغال می کرد. رشته های سرطان نهایتا به جایی می رسید که یک جمله ی پنج کلمه ای کل عرض یک دیوار را می گرفت. هیچ جور حس زیبایی شناسانه ای در این دیوار نوشته ها نبود اما در این بی قوارگی کازیمودو گونه چیزی هم پنهان بود: وقتی داشتم اتاق مهیبم را ترک می کردم، اولین و آخرین بار زل زدم به همان دیوار ها و پقی زدم زیر گریه و خوب که زار زدم از بین آن همه چرندیات وصیت نامه ی ویرجینیا وولف را که با پینتِ ویندوز دور و برش را گل و بوته کشیده بودم از دیوار کندم و دادم دست دوستم که همانجا آه و ناله می کرد. من تا به حال چیزی بهتر از این تکه کاغذ زشت هدیه نداده ام. محتوایش اصلا مهم نیست. می توانست دستور العمل قورمه سبزی باشد.ب
اینجا وارد هر اتاقی که می شوم (تا به امروز سه تا از اتاق های خانه را اشغال و دوباره تسلیم کرده ام) اول از همه باید یک مشت پر میخ و پونز و عکس و پوستر بزنم به هر طرف و جور غرها و فریادهای مامان بابا را بکشم. گمانم این میخ ها باعث می شوند پایم یک جورهایی، یک جایی بند شود. میخ که می زنم جاذبه انگار به سمتی می کشدم که دلش می خواهد و دیوارها کار رفتن را سخت می کنند. می دانم که بعدا باید برای در رفتن از دست این دیوارها تقلا کنم. نمی دانم که آیا موفق خواهم بود یا خیر؟ این را از صمیم قلبم می گویم و امیدوارم از آن هیچ استنباط سانتیمانتالی نشود. ب