ایستگاه را رد کردم و نمی دانم چه شد که سر از پل درآوردم. آسمان رنگ گربه ی ایرانی دوستم بود که به قدر یک دختر ایرانی ناز داشت. یک نوع خاص نوک مدادی. انگار قرار باشد طوفانِ مدادِ هاش-ب ببارد.ب
مردی صد متر جلوتر پشت به من می رفت. آستین های پیراهنش را مدل جان وین بالا زده بود و کتش را آویزان ساعد دست چپش کرده بود و چپانده بود توی جیبش. توی آن راه باریک یک جوری کج و معوج راه می رفت. رقصش گرفته بود انگار. پاشنه هایش به ضرب خاصی فرود می آمدند. یکهو خواستم بدوم طرفش و خواهش کنم، قبل از اینکه مدادهای نوک تیز نشانه گرفته شوند، کتش را تنش کند و یک جا پناه بگیرد. مرد دیگر نبود. با پاشنه لگد زد به جریان هوای اتوبان و تصویرش موج بر داشت. قبل از اینکه بفهمم، در نرده ها، آسفالت، و ماشین قرمزی که به سرعت از کنارش گذشت ذوب شد. تمام.ب
سردم بود. کتم از دستم آویزان بود. داشتم توی راه باریکه زیگزاگ می رفتم. مثل پوست مرغ دانه دانه شده بودم. آستینم را پایین کشیدم. رگبار تابستانی که هیچ انتظارش نمی رفت، انگار زمین را از زیر پای دریا بکشند، شرّی پایین افتاد و محکم خورد به سطح رودخانه. حالا فاصله ام با ابرها به طور نسبی کمتر بود. بالا کشیده شده بودم بدون اینکه بفهمم. زنی آیپاد-به-گوش به دو از تویم گذشت و در پلک زدنی فرسنگ ها دور شد. آنجا، با وجود ماشین های قرمز، تنها بودم. کسی نگرانیم را نمی کشید. و علاوه بر این داشتم نم نمک از صحنه ی روزگار محو می شدم.ب
داشتم به سبکی بالا می افتادم.ب

