Thursday, July 15, 2010

در باب کهولت و طبع نوشین

بدجوری دل بسته ام به ماشاالله خان پدرسوخته. هر صبح، انگار قسمت جدید اوشین یا پدرسالار آماده ی پخش باشد، بیدار می شوم ببینم پست جدیدی چیزی داده یا نه. بیچاره هیچ زندگی ‌ژان گولری هم نداردها. مرد میان سال مجرد دختربازی که به اقتضای شغلش مدام در رفت و آمد به کویر است و به همین دلیل است که به قول مادرش ترکه ای و سیاه سوخته شده. این چه چیزیست بین پیرمردهای مردنی و من؟! دو سال گذشته بی شوخی تعداد ذکوری که بین من و ایشان حرف و حدیثی در گرفته (هرچند به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسیدند و حتی همان تعداد روز کمتر به درازا کشیدند) به نسبه کمتر از پیرمردهای زواردررفته مفنگی بوده. آیا هیچ فتیشی مربوط به چین و چروک شناسایی شده؟! (قضیه ی پوست آرنج را که حتما تابحال شنیده اید) چند روز پیش جایی مشغول کار بودم که حالا به دلایل طویلی یک شبانه روز لام تا کام دهانم را باز نکردم. مردک مزمحل یواشکی مرا بیرون کشید و بعد از چند اشاره به زوایای مختلف فیزیکی ام ایمیل و تلفنش را داده که برایش مترجم پیدا کنم! بلافاصله فکر می کنم از بین این همه آشنا چرا من غریبه؟! آن هم منی که اصلا در ۱۰ ساعت گذشته جیک نزده ام، که نه ننه ام مترجم است نه عمه ام. والا قیافه ام هم شباهتی به ضعیفه های دهه ی ۲۰ ندارد که بگویم دلشان هوای دختر همسایه از خشتک آویزان از درخت انار آبادیشان را کرده. حالا که داریم به الگوی متجانس دکل های برق بنده می خندیم کشف جدیدم را هم بگویم. کشف جدیدم شعرا هستند. شعرا قوای جنسی حاضر به خدمتی دارند. همینطور که زبانشان به شعر مشغول است، نگاهشان دائما پی سوراخ سنبه می گردد. اصلا این تصور قالبی که شاعر شیفتگی اش وحدت گراست به کل مزخرف است. شاعر امروزی، حداقل، آن ابتدا شکستی چیزی خورده بعد آن قلب تیرخورده را تا قیامت بالای سر علم می کند که تیر بکند توی فلان مردم. نمی دانم این مسئله را خوب تفهیم کردم یا نه. من ذاتا نه مشکلی با پیرمردها دارم نه شعرا، حتی انقدر با این ها سر وکار داشته ام که خودم نه تنها هاف هافو شده ام، بلکه قصیده هم درمی کنم. البته همیشه توجیهاتی هست. به قول شاعر گفتنی: من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست/ بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم