Tuesday, July 27, 2010

ولادیمیرهای امروز، گوگو های معاصر

در یو-بی-سی پیرمردی هست که از صبح تا غروب دم در ورودی ساختمان عمومی روزنامه می خواند. با تصویری که از مرد غمگین ونگوک در ذهن داشتم یک روز تلاش کردم او را بکشم. حاصل نهایی ترکیبی شد از خط های درهم تنیده. وقتی سرم را از کاغذ برداشتم دیدم شبیه او شده ام. همانطور لم داده ام به مبل . همانطور پایم را گذاشته ام روی آن یکی. دیدم او دارد نگاهم می کند. ترسیدم.ب
...
"morniiiing!... MORNING!... mooooorning!"
اینجا بیرون در کافه تریز، ساعت ۱۱ صبح، و این صدای پس زمینه است که از یک متر آن طرفتر می آید. صبح بخیر! با کاغذهای مچاله ای که از جیبش بیرون می کشد (دیگ پلو پلوی بی انتها) با دوست خیالیش پوکر می زند. حالا باخته و دعوا بالا کشیده. حالا انگشتش را فرو کرده در دماغ دوست فرضی و با دست دیگرش در هوا شماره ی پلیس را می گیرد. حالا شماره را اشتباه گرفته، به جایش یک بتری تکیلا سفارش می دهد و از گلکاری شهرداری شکایت می کند. قطع که می کند ناگهان متوجه می شود که دوستش فلنگ را بسته. دو تا بلیت مصرف شده ی اتوبوس و یک کش پاره ی سر انعام می گذارد، اما یک آن به خودش می آید، همه چیز را جمع می کند و در شلوغی گرنویل ناپدید می شود.ب
آ«آدم های عادی» ای که این بیرون می نشینند بیشتر توی چشم می زنند. گل سر سبد اهالی تریز، بابانوئل سبزقبا است. همین الانه ها باید گوش های فیلی باشکوهش از گوشه ی خیابان ظهور کنند. بابانوئل روی صندلی خالی خانوم قمارباز می نشیند، بقچه ی سفیدش را پهن می کند روی میز رو به رو، زاویه ی صندلی را تنظیم می کند به طرف نبش گرنویل و پندر و انقدر پلک می زند تا هوا تاریک شود. بعد با بقچه ی جادویش (و گوش های بزرگش) در کوچه پس کوچه ها گم می شود. کافه چی ها دوستش دارند، هرچند وقت قهوه اش را عوض می کنند. بابانوئل به قهوه ها دست هم نمی زند. از عذت نفسش است. دوست دارم اینطور فکر کنم. ب
...
اگر بود، اگر بود و می دید، این عم قزی ها و بابانوئل هایی که در شلوغی های شهر هر روز تا شب میخ می شوند، این ها و روزنامه ها و قهوه هایشان، این انتظار ابدی و عزلی دلقک ها و دیوانگان را اگر بکت زنده بود چه طور می نوشت؟ بکت نامدار، موسی ی مجانین قرن ۲۱ام، فرعون «آدم های معمولی»...ب
چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟! من! من می ترسم!ب
من از دیدن مادر و دختری که چهل سال خودشان را در «باغ های خاکستری» محبوس می کنند وحشت می کنم. من می ترسم چون می دانم همه ی ما بالفطره، در خام ترین فضای وجودی، می توانیم چهل سال خودتبعیدی بکشیم. چهل سال به گربه ها و راکون ها غذا بدهیم. و یا چهل سال روی صندلی ای به گوشه ی خیابان های گرنویل و پندر خیره شویم: ما می توانیم چهل سال را بدون راه رفتن، به راحتی، سپری کنیم.ب
من می ترسم چون چهل سال زمانی نیست.ب