دو سال پیش این طور نبود. باید همینطور مست، کج و واکج، گرنویل را از شمال تا جنوبش گز می کردی. خیلی آرامتر باید همه ی این ها را فرو می دادی، مثل شراب می ماند. یک مغازه ی پورن، یک کلاب، دخترهای خراب، گیتارهای گوشه ی خیابان، آهنگ هایی که از این یکی در نیامده آن یکی قاطیش می شد. حالا شده شات ویسکی، با یک اتوبوس ناگهان همه ی خیابان جذب خونت می شود. وقت نداری بین پدیده ها و دیدنی ها رابطه برقرار کنی، خودشان سرخود به هم مربوط می شوند. می شوی یک بیننده ی صرف نه یک ذهن تحلیل گر، نه برتولت برشت. ب
امشب این سرعت ناگهانی (۵۰ کیلومتر در ساعت) از این کمای دو ساله خارجم کرد. یادم آمد می خواستم داستان مردم را بگویم. می خواستم خودم را لا به لای حرف هایم جا نکنم. می خواستم انقدر زیاد، انقدر عظیم، من نباشم...ب
گفتن ندارد، نشد.ب
دختر موقرمز را وقتی اتوبوس آن طرف پل ایستاد دیدم. زیباترین دختر موقرمز بود و موی قرمز زیباترین رنگ مو است. از آن هایی بود که تئوری عشق در نگاه اول را ثابت می کردند. سرش پایین بود. زمین را نگاه می کرد. فکر کردم دیگر کسی زمین را نگاه نمی کند. چرا. بعضی ها هنوز نگاه می کنند. شبگردهایی که از این سر براد وی سوت و کور به آن طرفش شلنگ تخته می انداختند. شبگردها را دوست دارم. مردم شب جالبترند. کاراکتر دارند. با هم فرق می کنند، مثل مکزیکی که آمد و بی صدا رفت. توی ایستگاه که ایستاده بودم، پسرک نزدیکم شد و چند دقیقه یی اسپانیایی بلغور کرد بعد گفت چینیتا یعنی موفرفری. پرسید دوستی طرف های مکزیک ندارم؟ گفتم نه ولی یکی از دوست هایم لیماییست، پرو. گفت آره پرو. گفت پول ندارد، کار ندارد، گفت می توانم کمکش کنم. گفتم من هم کار ندارم. ناگهان احساس کردم باید برایش کاری کنم و هیچ کاری از دستم برنمی آید. احساس می کردم تمام دردهای این چندسال تلنبار شده اند توی این لحظه و اگر بتوانم کمکش کنم یک آن دود می شوند و به هوا می روند. چند بار گفتم ببخشید، چند بار توضیح دادم که پول نقد با خودم جابه جا نمی کنم، چند بار گفتم کاش می توانستم کمکت کنم. چشم هایم خیس شده بود. مردم بر و بر نگاهم می کردند انگار این سر هر گدایی که می بیند اینطوری می شود. دستش را گذاشت روی شانه ام. گفت اشکالی ندارد. گفت به هر حال همین است که هست. گفت اوضاع بهتر می شود. برگشت برود.ب
گفت خداحافظ چینیتا.ب
کسی تا به حال به این زیبایی با من خداحافظی نکرده بود. ب

