Tuesday, October 19, 2010

تقدیم به همه ی دختران چاق، فقط با عشق و بدون نکبت

آشپزخانه را به نیت خانوم چاقه جارو کشیدم. همینطور دستشویی ها و پذیرایی را. بعد به خاطر خانوم چاقه (و همینطور همخانه ی چاقم) یک عدس پلوی مشتی پختم با یک عالم پیاز داغ و کشمش. خلاصه امروز هرکاری کردم برای پیرزنی بود که در دهکوره ای در ویسکانتی نشسته روی این صندلی های گهواره ای و مگس ها را با لنگه ی پاره ی کفش عروسی اش از دور و بر می تکاند و در همین احوال (انگار که دردسر بس نباشد) با سرطان دست و پنجه نرم می کند. امروز به افتخار خانوم چاقه سیگاری هم دود کردم و برای اینکه به دلش بنشیند ناخن هایم را با دقت لاک زدم. اصلا امروزم را به او تقدیم کردم: پک عمیق!ب
عمو جروم عزیز (هرجا که هست (دم ساحل برزخ با موزماهی ها) روحش شاد) طبق عادت حرف هایش را همیشه آخر داستان تعبیر می کرد. مثلا زویی یک لحظه به اغما فرو می رفت و به تشابه مثال زدنی خانوم چاقه و مسیح پی می برد. بله شکی نیست. پیرزن حتی ( و به خصوص) مسیح است. مسیح به آن روایتی که رستاخیزش همین دیروز پریروزها بوده و همه جا غایب، حضور دارد. مسیحی که دیده نمی شود اما هست (مثل مهدی عج خودمان و صدها شعبده باز دیگر تاریخ). بله (و اینجا می خواهم به نکته ی مهمی اشاره کنم) مسیح همه ی شمایید. برای هر کس مسیح (و بالطبع خانوم چاقه) تمام آنهایی هستند که در سختی های روزگارتان به چشم نمی آیند ولی درواقع همیشه همین جا حضور دارند. هیچ وقت از شما دل نکنده اند. هیچ وقت فراموشتان نکرده اند. این لشگر مسیحایی تمام آنهایی هستند که باید به خاطرشان عدس پلو و قورمه سبزی پخت و خانه را آب و جارو کشید و به خاطر آن ها باید تلاش کرد که بهترین بود. نگویید از این لشگرها ندارید.ب
پس جنگ های صلیبیتان را چطور بردید؟
من امروز برای خانوم چاقه است که می نویسم.ب