Thursday, October 28, 2010

Vatican, Open City

گویا در واتیکان پیش از اینکه عروس و داماد را به خدمت پاپ برسانند، آنها و ایل و تبارشان را در میدانی که به کلیسا ختم می شود از زیر قایقی رد می کنند (یا درست تر بگویم: قایق را به مثال تابوت روی دست می گیرند و از بالای سرشان عبور می دهند) درون قایق نقل و نبات نیست، تورات و انجیل هم نیست، فقط بچه، توی قایق را از بچه پر می کنند، از سیاه زنگی اش گرفته تا سرخپوست و مکزیکی، بچه های رنگارنگ، بر فراز سرشان، بالاتر از سقف قیراندود آسمان. ب
روایت است گزارشگری در مراسم حضور دارد و ماوقع را مو به مو در میکروفون هوار می زند. گزارشگر را در منتهی الیه جنوبی میدان، پشت به عروس و داماد، در رأس طاقی جایی خوب محکم می کنند و می روند. مثل جن های سنگی ایوان های نتردام. ب
...
بچه ها از چنان راه دوری از میان باتلاق و مرداب رانده و آورده شده اند که پاک دریا زده شده اند. دخترک قبل از اینکه چشمش در چشم عروس بیافتد دهانش کف کرده. با پشت دست کف را خشک می کند و با وحشت جمعیت پایین را برانداز می کند. پسرک تاب نمی آورد. دهانش را باز می کند و مایع قهوه ای شره می کند روی سر خان عموی داماد. عروس که خطر را حس کرده به بهانه ی اینکه می خواهد کودکان را نوازش کند دستش را از لبه ی قایق دراز می کند و محکم دهان دخترک را می چسبد و انقدر نگه می دارد تا قایق از بالای لباس عروس طرح کوکو شنلش بگذرد. اسقف اعظم، سر تا پا سیاهپوش، در راس صف ایستاده و در حال چرخاندن تسبیح و طلب آمرزش برای کودکان است که چشمه ی قهوه ای بر سرش جاری می شود. خلاصه بلبشوییست در میدان. همه ی اینها اما در شلوغی میدان و صدای زنگ ها و زنگوله ها گم می شود. کولی ای با گروه نوازنده هایش خودشان را توی جمعیت جا می کنند و تمام چیزهایی که تو هستی را می زنند. سر قایق را به سمت بیمارستان می چرخانند. گروه وارد دروازه های عظیم کلیسا می شوند و سر و صداها به یکباره می خوابد.ب
میکروفون را همان نوک ابلیسک رها می کنم و ساکت می شوم. ب
...
در خواب هم نظاره گر شده ام حتی. هربار می پرسم پس کی، پس کی قایق را می گذارند روی دوشم؟ پس کی کنارشان هستم؟ چرا انقدر محکم چسبانده اندم این بالا نامردها!؟