Wednesday, September 14, 2011

اضغاث از راه دور در فالس کریک

میدان صنعت غرق بود زیر دریایی از ابر. از لابه لای این هزارتو باید سرک می کشیدی که زرد تاکسی ای به چشمت بخورد. درد انگشت کوچک در واقعیت و رویا زمینگیرت کرده بود. لخ لخ میان ابرها شناور بودی. این همه جا باید می رفتی و پول کافی برای دربست نداشتی. هیچوقت پول کافی برای دربست نداری. همیشه این ماجرای انصراف و بازگشت یک جایی باید توی ذوق می زد.ب
پس آخر درد و انصراف و بازگشت...ب
در خانه دوستانت انتظارت را می کشند. در خانه نشسته است با او. می گویی خوشحالی که برگشته اند با هم. الف هم که زنگ زد صدای گاف از پشت تلفن می آمد. امشب شب بازگشت است. و تو واقعا خوشحالی. شین را بهتر از کاف می دانی برای او. شین از تو با سابقه تر بوده. به مادرت زنگ می زنی و از این ارتباط های مدام تلفنی قلبت تیر می کشد. پس تصویر چه می شود؟ همه اش صدا؟ صدا جای خالی را هزاربار پهن تر می کند. این میان گرمای آغوشش وقت یکی از همین خداحافظی های معمولی پس از مهمانی رختخوابت را گرم می کند. که چشم باز کنی و ببینی انگشت کوچکت زیر گرمای پتو درمان شده. گرمای آغوش روی تنت مثل لایه ای از موم چسبیده و انگار با حمام های یک ماه آینده نخواهد رفت. به هزارتوی ابر فکر می کنی سر میدان صنعت. به شین و کاف و الف و گاف، به خودت، به خودش...ب