Friday, December 30, 2011

باغ وحش شیشه ای

مسهل این روزای من «طهران تهران» رضا یزدانی شده. باهاش تو ماشین نعره می زنم، ماشینو می لرزونم، گاز می دم، گریه می کنم، ترمز می کنم، بوق می زنم، وحشیانه به فرمون چنگ می زنم. واسه زندگیم عنصر خطرناکی می شم. اگه این کار رو نکنم احساسات دیگه سراغم نمی آن. اگه نیان مثل میت می مونم. یادم نمی آد یه سال بی تو بودم. فقط علف می تونه قلقلکم بده یه ذره. ب
چیز زیادی نمونده.ب
چیز زیادی ام نزدیم. نفری سه پک ولی سه پک فیلی. چشمام که از آخرین سرفه باز می شه نور زرد اتاق، بنفش سیر شده: نور تهدید کننده. نور چراغ زنبوری های ونگوک با عینک واقع بینی و توحش.ب
سی طبقه از زمین فاصله داریم. دور آپارتمان رو یه دیوار شیشه ای احاطه کرده. یه زلزله خفیف همراه با باد ملایم و ابرهای پراکنده زمین آپارتمان رو از ۲۹ طبقه ی پایین جدا می کنه. آپارتمان حالا میون زمین و هوا اعلام استقلال می کنه. یه پروژکتور فرضی تو مغزم نشونه می گیره طرف تراس. به هر طرف نگاه می کنم، گوشه ی چشمم درگیر تراسه. یه تابلو بالا درش نوشته: محل افتادن. تابلو مثل چشمای لنین ذهنم رو درگیر می کنه. هرچقدر بیشتر زمان می گذره، بدنم بیشتر تمایل به افتادن داره: اگه پام به تراس برسه جاذبه قورتم می ده. جاذبه اونور تراس تو تاریکی نشسته و پشت کلاهش قایم شده. همین الان داره دستاشو به هم می ماله. سه بار به سیگارش پک می زنه. یه بار می تکوندش. جاذبه بود که طبقه ی ۳۰ ام رو از ۲۹ ام جدا کرد. جاذبه بود که اون روز ول شد بین حرفای من و تو. جاذبه پینه زد به انگشتای دستت. جاذبه ما رو از مرکز زمین رد کرد و توی راه لختمون کرد. مام هی هیچی نگفتیم. گفتیم قانونه دیگه. قانون فیزیک. قانون قانونه.ب
سه نفر دیگه دارن می خندن. هی بیشتر و بیشتر می خندن. می خوام بهشون بگم جاذبه رو دیدین؟ نه؟ اوناهاش. اونجا نشسته. داره دستاشو می ماله به هم. ولی اگه بگم اونا رو هم می ترسونم. بعد چهار نفری می دوییم طرف تراس و می افتیم. نباید خندشون بند بیاد. تا وقتی می خندن افتادن دستش به ما نمی رسه. نور بنفش، رو چهره ی از خنده گریون ما چهار نفر، دور یه میز معلق تو ارتفاع سی طبقه. جاذبه هم از خنده روده بر می شه.ب
چیز زیادی نمونده.ی
یه پرش همش.ب
ابراهیم!ب
رئیس! فرمانده! پیغمبر!ب
ما هامون نبودیم. ب
جای هامون خالی.ب