ا« انقدر از پا آویزان مانده بود نیمه هشیار شده بود. اگر هم بوی مرگ به دماغش خورده بود، مثل بابی سندز به استقبالش می رفت نه یک بزدل. شام آخرش را با همسرانش صرف کرده بود. شاش آخرش را کرده بود. از پا آویزان شده بود و حالا با دو اسکورت دو طرفش، مثل رقیب و عتید، دو فرشته ی نگهبان، به طرف کنده ی اعدام می رفت.» ب
اشتباه از من بود. البته که شایسته تر و برازنده تر بود، و البته صد مرتبه دیوانه تر. دیوانگی اکتسابی نیست که بخوانی و حفظ کنی و تست بزنی. برای همین است که کارگردان های بزرگ دیوانه های بزرگشان را رها نمی کنند. فلینی و ماستوریانی، برگمن و اولمن را در نظر بگیرید. درست که در نظر بگیرید اسمشان هم وزن می شود (آلن و کیتن، برای رفع شک زننده تان به نگارنده). این طور می چسبیدند کارگردان ها به مجانین. از این ها که بگذریم امروز هانی دیل خون گریه می کرد. توی راهرو از در خانه ی بارتولومی تا در خانه ی من دست کم ۴۰ بار آمد و رفت. می گفت اگر زودتر به حرفش گوش داده بودم کار به اینجا نمی کشید. می گفت خودکرده را تعبیر چیست. با آن فارسی دست و پا شکسته یک ضرب المثل اجق وجق از خودش در آورده بود و همینطور با یک دست توی سرش می کوبید و با دست دیگر در هوا دوایر بی معنی می زد و می گفت کیر خر از بچگی دم نداشت. به خیال خودش کیر خری که از کودکی دم نداشته باید بی اصل و نسب و هرجایی باشد و من بی حوصله از سر تصحیحش می گذشتم. در آسانسور مدام باز و بسته می شد و اهالی ساختمان را مواجه می کرد با منظره ی زن مجنونی که دو خرگوش به پا داشت و آستین هایش را چنان به همه جای صورت قرمز و سیاهش مالیده بود که به اثری نیمه کاره از پولاک می ماند. بعد تا چشمشان می خورد به من یک چشمک و لبخند نخودی می زدند و راهشان را کج می کردند. گمان می کردند همه اش صحنه سازی برای فیلم جدیدم است. شنیده اند فانتریست. می دانند هانی دیل برای نقش اول چقدر به آب و آتش زده. همه دیده بودندش وقتی آن روز از تیر چراغ بالا رفته بود و با دو جلد تاریخ تمدن توی دست هایش بال بال می زد و می گفت اگر نقش را نگیرد انقدر آن بالا بال بال می زند تا کلاغ ها چشم هایش را درآورند و تاریخ تمدن بپوسد. نگاه های ملتمسانه ام به در و همسایه جواب نمی داد. گمان می کردند میخکوب اجرایش شده ام: "زن اثیری و خرگوش خون چکان". خدا خدا می کردم که بارتولومی در خانه اش را باز کند. ولی امروز سه شنبه است. همه می دانند که سه شنبه ها برای بارتولومی مقدس است. سه شنبه ها یعنی همه چیز. مثلا خیال کنید خدا دنیا را در یک سه شنبه ی ابری آفریده و هرکس غیر از این بگوید از دفترچه تلفن بارتولومی خط می خورد. بارت در این روز از بام تا شام در وان حمام "ریاضت" می کند و تا یک هفته جسمش را از نیازهای دنیوی می رهاند. اگر برای مثلا سایر ساکنین ساختمان شمایل ۲ خواب عرج و قرب خاصی داشته باشد، برای بارت وان حمام به مثابه ی قبة الصخره است. یعنی که اگر زلزله هم بیاید بارت ترجیح می دهد در وان شهید شود تا اینکه کسی مزاحمش شود. واضح است که چرا حتی تصور در خانه اش را زدن را هم نداشتم. برای همین هم هانی دیل به سراغ من آمده بود. هر چه را بارت قدیس به او نمی داد من می دادم. این یک ذره برهان ته جنون رهایش نکرده بود. همینطور مثال اجنه به شتاب و تناوبش اضافه می شد. به شک افتادم که نکند همه ی این ها واقعا فیلم باشد. که مثلا بخواهد قانعم کند. یک شب هم با شیون از خواب بلندم کرد و گفت پدرش دست بزن داشته. گفتم خب. همین خب را که گفتم تا صلات ظهر گریه کرد. بعد آنی که به گه خوردن افتادم آن خنده ی سنجابی اش را (سنجاب دروغگوی دزد دغل تروریست مادر به خطا را) تحویلم داد و گفت از من دیوانه تر کی را می خواهی پیدا کنی؟ به فارسی گفت که دلم را به دست آورد. من هم بفهمی نفهمی خر شدم. نکند این کیرِ خر را از همانجا آورده... ولی این بار فرق می کرد. فکر کردم اگر این بار شوخی باشد زیاده روی کرده. از ترس هانی دیل سپرده بودمش چند روزی دست بارتولومی و امروز باید بر میگرداندمش خانه؛ بارت به جز سه شنبه ها چشم پاک بود. اما سه شنبه ها... چاقو هنوز توی مشتش بود. روی چاقو خون بود. خون واقعی. مثل لاک ناخون که خشک می شود روی سطح فلز، اما در یک لایه ی باریک تر و کدرتر. نه حتما خون بود. هرچیزی که می خواستم بگویم یا از ذهنم فرار می کرد یا در دهانم نمی چرخید. آخرسر خیلی بی رقبت گفتم فدای سرت. خیلی بی میل و تصنعی این دو کلمه از دهانم در آمد: فدای - سرت. خودم هم تعجب کرده بودم از این ترکیب نگارشی. گفتم کُشتی که کُشتی؛ اگر نمی کشتی همین روزها خودش می مرد. بعد از ته قلب گفتم اگر نمی مرد خودم می کشتمش؛ می خواستم ببینم چه قدر این نقش را می خواستی. (اینجا دیگر از هیجان زبانم می گرفت) گفتم تو همیشه انتخاب اول بودی. ایستاده بود سر جایش تکان نمی خورد. باتری اَش تمام شد. خرگوش هایش مثل روانی ها نگاهم می کردند. بغلش کردم. بوسیدمش. بوی خاک می داد. انگار کَسی تازه از کوره درش آورده بود. خاکش را تکاندم. ب
خورشید که غروب کرد بارتولومی روزه ی شش روزه ی پایین تنه را آغاز کرد. یعنی عاقبت در آپارتمانش را باز کرد و هانی دیل با خنده های سنجابی خودش را سراند داخل. صدای غرغر بارت را شنیدم از دور که به اسپانیایی گفت لاشه ی پرنده را کِی این "کیر خر" از خانه ی من جمع می کند. ب
می دانم اشتباه از خودم بوده. به قول او خودکرده را تقبیح زیست (یک باید یا همچین چیزی را آن وسط به قرینه ی معنوی حذف کرده). می لغزم زیر ملافه ها. نوک تیز یک مشت پَر تمام شب تنم را به رعشه می اندازد. خواب می بینم خوابیده ام روی یک وان پر از تیغ با خودم ور می روم. خواب می بینم بارت ام... نه... خواب می بینم گاندی ام.ب

